|
بندباز |
|
: معرفی کوه قله بینالودقله قورخود قله هزار مسجد : آرشیو
|
۱۳۸٦/۱٠/٢۸ اطلاع ثانوی!
من اینجام.
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٧ ب.ظ توسط بندباز۱۳۸٦/۱/۱۳ به علت تغيير شغل تا اطلاع ثانوی تعطيل می باشد
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویا هایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات نا کرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من شاملو ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ زمستان
زمستان دختریست که روی نیمکت نشسته و می خواهد به ستاره ها نگاه کند. ۱۳۸٥/۱۱/۱۸ معرفی کتاب!
بخشی از مقدمه کتاب باغ وحش انسانی (موریس٬ دزموند / ترجمه مهندس پرویز پیر): وقتی فشار زندگی جدید شدت می گیرد٬ شهرنشین درمانده غالبا از دنیای شلوغ خود به عنوان جنگل واقعی یاد می کند. این راهی خوشایند برای توصیف نحوه ی زندگی در میان اجتماع متراکم شهری است. اما در عین حال توصیفی است بسیار غیر دقیق و این را هر کس که جنگل های حقیقی را مطالعه کرده باشد تایید می کند. ۱۳۸٥/۱۱/۸ امتحان
آدم چه جوری می تونه درس بخونه وقتی تو جزوه ش (البته جوزوه نویس من نبودم!) با چنین چیز هایی رو به رو میشه؟ چون که این دنیا ندارد اعتباری نوشتم تا بماند یادگاری سعی کن همیشه دختر با ادب و محجوب و متین و با وقاری باشی تا دوستان خوبی پیدا کنی تا در دنیا و آخرت سربلند و سعادتمند باشی. این نصیحت یک معلم کهنه کار و با تجربه است به یک دختر بی تجربه و ساده لوح که در این گنداب جامعه باید شنا کند و خود را به سواحل خوشبختی رساند و در این مسیر از کوسه های ستم پیشه بگذرد. سفید بخت باشی دخترم. یا مثلا این: یا این: خوبیش اینه که می خندم خوابم نمیگیره ۱۳۸٥/۱۱/٥ نمايش خيمه شب بازی
صدای تشویق تماشا چی ها همه جا را پر کرده است. لحظاتی بعد پیانیست با لباس سفید با راه های سیاه یا شاید هم سیاه با راه های سفید از وسط پرده به بیرون پرتاب می شود و پس از این که ۳ بار باسنش به زمین کشیده شد و جرقه زد می رود و به زندگیش ادامه می دهد. ۱۳۸٥/۱٠/٢٦ يلدابازی
من خیلی فکر کردم که چی بنویسم و خیلی سخت بود! چون باید یه چیزی بنویسی که بقیه ندونن اما من هر چی به فکرم میرسه رو احتمالا همه میدونن! ظاهرا باید سعی کنم از بیرون به خودم نگاه کنم! بندباز از بیرون: ۱. بندباز یک تقویم دارد که روحیه اش را در طول سال مشخص می کند. یعنی مثلا میداند که هر سال دی ماه از زندگی اش نا امید است و خودش را تا گردن در گه فرو میبیند و . . . یا هر سال بهمن ماه بسیار شاد است و آنقدر بازی می کند که زندگی روزمره اش فراموش می شود و یا هر سال اردیبهشت سرشار از یک بی تفاوتی و پوچی بسیار لذت بخش است و احساس می کند که به همه ی آرمان های زندگیش رسیده است. ۲. بندباز به خانه اش خیلی عادت کرده و نمیداند که وقتی برگردد به شهر خودش چه طور خواهد توانست با ۳ نفر دیگر در یک خانه زندگی کند؟ بندباز خانه اش را خیلی دوست دارد و فقط مال خودش است! یعنی بیشتر از دو - سه روز نمیتواند کسی را در خانه اش تحمل کند..حتی اگر دوست خیلی خوبی باشد! (البته مورد استثناء هم دیده شده ولی معمولا این طور است) ۳. تحمل محیط های پسرانه برای بند باز بسیار عذاب آور است. او معتقد است که وجود حداقل ۱ نفر از جماعت مونث در هر جایی لازم است. مثلا او از برنامه های کوهنوردی پسرانه خیلی بدش میاید (مگر این که چند نفر مثل فرزین و علی مهدوی هم باشند که خیلی خوش می گذرد). ۴. بندباز به طرز وحشتناکی بی غیرت است. در حدی که خیلی از پسر ها او را پسر محسوب نمی کنند و از دستش خیلی عصبانی می شوند. همین طور خیلی از دختر ها او را پسر محسوب نمی کنند اما معمولا از دستش عصبانی نمی شوند! .. بندباز معمولا از خودش می پرسد که غیرت به چه دردی می خورد؟ و چرا باید یک نفر به من محدود شود؟ و چرا باید کانون گرم خانواده به زور غیرت حفظ شود؟ و اصلا چرا خانواده باید با ۲ نفر شروع شود و چرا نمیشود که مثلا با ۴ نفر شروع شود؟ .. برای همین بندباز خیلی دوست دارد رابطه جنسی گروهی را تجربه کند تا ببیند ۲ نفر با چند نفر حداقل در رابطه جنسی چه فرق هایی دارند. ۵. بندباز به قول یکی از دوستانش (امیر) آدمیست که برایش فرقی نمی کند! یا به قول دوست دیگرش (مریم) کلاْ پایه می باشد! در حدی که مثلا وقتی بچه ها می خواهند شام بروند طرقبه بدون این که از بندباز سوال کنند او را سوار می کنند و می برند. او هم معمولا یادش می رود که در مورد مقصد سوال کند و خوش می گذرد! .. بند باز همیشه دوست دارد وقتش را با دوستانش بگذراند اما معمولا بعد از این که وقتش را با دوستانش گذراند ناراحت است. من مهیار و هاله/هما (یکیتون رو که نسیم دعوت کرد .. من اون یکی رو دعوت می کنم) و پویا رو دعوت می کنم. بقیه ی دوستام قبلا دعوت شدن. ۱۳۸٥/۱٠/٤ تاريخ مسلح است !
۲ قطعه ی زیبا برایم ضبط کرده بودی.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۳ ب.ظ توسط بندبازمی گفتند نمی شود این ها را تنهایی نواخته باشی و ۲ گیتار لازم دارد و حتما هم نواز داشته ای. و من از این فکر که تو ممکن است شریک داشته باشی ٬ یا از تصور آن که شریک داشته باشی متنفر می شدم. باید متنفر می شدم .. نمی شد که نشوم. بعد ها شریک هایی داشتی .. نه برای نوازندگی. یا لااقل من فهمیدم که شریک هایی داری. زمان گذشت . . . دلم را خوش می کردم که من برایت با دیگران فرق دارم و منحصر به فرد هستم. یاد گرفته بودم که این گونه دلم را خوش کنم. کمی طول کشید تا فهمیدم که آنهای دیگر هم هر کدامشان برایت با آنهای دیگر فرق دارند و هر کدامشان منحصر به فردند. باز هم زمان گذشت . . . مثل همیشه که زمان می گذرد . . . حالا می توانستی از شریک هایت برایم بگویی بی آن که تنفری در من ایجاد شود. نه! . . . تو هنوز تو بودی تو برای من هم هنوز تو برای من بودی. می بینی زمان با ما چه می تواند بکند؟ فهمیدم منحصر به فرد لازم نیست یکی باشد. حتی فهمیدم منحصر به فرد لازم نیست برای همیشه باشد. این خیلی مهم است که لازم نیست برای همیشه باشد تاریخ از این حرف بدش می آید. قبلا می خواستیم همه چیز برای همیشه باشد .. چه برسد به منحصر به فرد! می بینی؟ من توانستم از تاریخ فرار کنم. باورت می شود؟ حتی دوستانی پیدا کردم که می توانیم کنار هم بنشینیم و بگوییم ما از تاریخ فرار کردیم. بگذریم . . . آنها خودشان هم نمی دانند که چقدر کار مهمی کرده اند! باز هم زمان گذشت . . . به ما گفتند زندگیتان بیهوده است پرسیدند برای چه زنده اید؟ گفتند شما انگل اجتماع هستید. خوشحال شدیم . . . گفتیم اگر انگل هستیم معنایش این است که نمی توانند ازمان سوء استفاده کنند. نمی توانند ما را به بیگاری بگیرند. آنها گفتند اگر با آنهای دیگر نجنگید دوستشان هستید. گفتند اگر دشمنشان نباشید از شما سوء استفاده می کنند. ما فریاد زدیم که «نه! . . . ما فقط انگل هستیم. نمی توانند از ما سوء استفاده کنند. چون ما هیچ سودی نداریم» گفتند آنها کارشان را خوب بلدند. .. شما را شهروند نمونه می کنند. و ما فهمیدیم که تاریخ کارش را خوب بلد است. فهمیدیم که آنها با آنهای دیگر فرق ندارند. آری .. آنها و آنهای دیگر هیچ کدامشان منحصر به فرد نبودند. دعوایشان سر به دست آوردن تو بود. حتی دعوایشان سر به دست آوردن تو برای همیشه بود. این خیلی مهم است که آنها به ما می گویند اگر با آنهای دیگر نجنگید دوستشان هستید. فهمیدیم که هنوز نتوانستیم از تاریخ فرار کنیم. فقط بیرونش ایستاده ایم ... بیرون اما در تیر رس. فهمیدیم که تاریخ مسلح است. هما می گوید فرار کردن گذرنامه می خواهد. اما من فکر می کنم تاریخ کارش را خیلی بهتر از اینها بلد است. تازه گذر نامه را خودش می دهد. نمی شود که با چیزی که خودش به ما می دهد فرار کنیم!؟ فرار کردن شاید چیزی شبیه به کشتی دزد های دریایی یا حتی یک قایق بخواهد! .. یا شاید کوله و کیسه خواب و چیز های دیگر. اما خیلی باید احتیاط کرد. .. چون تاریخ مسلح است. .. حتی کوله و کیسه خواب هم دارد. ۱۳۸٥/٩/٢٥ هستی [موج . . .] فکر کنم دریا زده شده ام. [موج . . .] دریا زده شده ام. [موج . . .] پارو نمی زنم. [موج . . .] پارو نمی زنم. [موج . . .] خشکی می بینم. [آفتاب . . .] نگاه نمی کنم. حتما ماهی ها آمده اند تا تو را بیاورند. [آفتاب . . .] ماهی ها آمده اند تو را بیاورند؟ [موج . . .] ماهی می بینم. آمدی؟ من هم همین طور ۱۳۸٥/٩/۱۱ بالاخره ما هم به کمیته انظباطی (درست نوشتم؟) احظار شدیم و آبروی ۵ سال دانشجوییمان حفظ شد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ق.ظ توسط بندبازهر چند مساله ی مهمی نبود. ۱۳۸٥/٩/٦ سرخ پوست ها
همه چی از یه سنگ کوچیک شروع شد. .. یه سنگ کوچیک تو دستش لغزید و اون افتاد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۱ ق.ظ توسط بندبازمنم حال نداشتم طناب حمایت رو بگیرم. درست افتاد جلوی پام. .. بعد شروع کرد به فحش دادن که :"لعنتی .. این چیه آوردی؟ ... چرا هر چی می خورم مست نمی کنم؟" حال نداشتم جواب بدم .. فقط همین جوری نگاش کردم. بعد سنگ کوچیک که هنوز تو دستش بود رو پرت کرد طرف یه سخره ی کوتاه. بعد همه ی سنگ ها و سخره های کوچیک شروع کردن به بزرگ شدن. .. هی بزرگ شدن .. هی بزرگ شدن .. هی بزرگ شدن. .. اینقدر بزرگ شدن که دیگه سرخ پوستایی که بالای سخره ها بودن رو به زور می تونستم ببینم. از بچگی دوست داشتم سرخ پوست بشم. برای همین اول فکر کردم تا دیر نشده و سخره ها خیلی بلند نشدن پا شیم بریم بالا پیش سرخ پوستا و ازشون بخوایم که به ما هم یاد بدن سرخ پوست بشیم. اما یادم افتاد که اصلا هم طنابی در کار نیست و من فقط اونو تصور کردم. در نتیجه صعود رو بی خیال شدم و به جاش شروع کردم به فرود رفتن. .. تازه اینجوری یه دهن کجی نمادین هم به همه ی سرخ پوستا می کردم. تازه بعد از چند دقیقه که تو هوا معلق بودم فهمیدم که طنابی هم در کار نبود. اه .. این شراب لعنتی چرا اثر نمی کنه؟ دو نخ سیگار دود می کنم و دو باره چند قلپ از بطری شراب سر می کشم. کاش بال داشتم و می تونستم پرواز کنم برم پیش سرخ پوستا. یه نگاهی به پایین می ندازم. کم کم دارم به زمین می رسم. بطری شراب رو تا ته سر می کشم. با توجه به شتاب گرانش و اصطکاک هوا (که البته فقط ضریب درجه ۲ رو در نظر می گیرم) و با در نظر گرفتن سرعت رشد سخره ها یه چیزی حدود ۲ ساعت تا پایین راه دارم. نگاهی به پاکت سیگارم می کنم. .. ۴ تا. فقط کاش یه شراب بهتر آورده بودم. اون وقت دیگه این سرخ پوستای احمق این جوری بدون طناب خودشون رو از اون بالا پرت نمی کردن پایین. ۱۳۸٥/۸/٢۱ وبلاگ کافی نيست !
چیزی بیش از نوشتن و نقاشی کردن و موسیقی لازم است. ما ... همگی .. پر شعله می سوزیم و در این ظلمات به دنبال یک استفراغ واقعی می گردیم. جام هایمان را از زهر تلخ نفرت پر می کنیم آری ... دنیا را بالا خواهیم آورد ۱۳۸٥/٧/٢٥ به ديگران کمک نکنيد!
چند روزه که دنیا داره میترکه از آدم هایی که دوست دارن به دیگران کمک کنن! میدونید تو همین مشهد خودمون چند تا آدم گرسنه هستند و چیزی ندارن واسه افطار بخورن؟ اینجا پر از طرح اطعام فقرا و مظلومین و بی سرپرست ها و همه ی بد بخت های دنیا شده. من از اینا متنفرم. ترجیع بند: این ذره ذره ها ممکنه دریا بشه اما یه جای دیگه دریا میشه مشکل از جای دیگه س .. اگه واقعا دوست دارید به مظلوم ها کمک کنید باید ظالم رو از بین ببرید. ترجیع بند: این ذره ذره ها ممکنه دریا بشه اما یه جای دیگه دریا میشه ۱۳۸٥/٧/۱٦ شما که با نفرت های ما آشنا نیستید ما را تبرئه کنید
* تو این دانشگاه داره یه اتفاقایی میافته! ... اوضا هیچ خوب نیست .. باید زود تر فرار کرد. * عباس .. مبارک باشه .. دیگه بزرگ شدی * تغییر نام وبلاگ! ... <- از اسم قبلی بدم اومد. ۱۳۸٥/٦/۱٤ بی تزوير زندگی کن
علیرضا چند ماه بیش یه کتاب خوب بهم کادو داد. زندگی بدون تزویر همیشه اولین کاری که سیستم های قدرت مند برای حفظ قدرتشون انجام میدن اینه که آدم ها رو به خودشون وابسته می کنن (مثل آقای شوکت!). مثلا مهندس مهاجرپور (سرپرست گروه کوهنوردی دانشگاه فردوسی) دوست نداره که بچه ها برای خودشون لوازم کوهنوردی بخرن و از دانشگاه مستقل بشن چون این موضوع قدرتش رو به خطر میندازه. این یک خلاصه ی خیلی خلاصه بود. .. اگر وقت دارید کتاب رو بخونید. حالا یک پرسش ۴ گزینه ای: ۲. به وضوح شیفته ی برنامه های کوهنوردی اسم و رسم دار ه تا حدی که صعود قله علم کوه از مسیر گرده آلمان ها (که تازه اون قدر ها هم کار خاصی نیست) براش مهم تر از شاد بودن و خوشحال بودن یا حتی آزاد بودن هم نورد هاشه. (چه بسا مهم تر از سالم موندن هم نورد هاش) ۳. پسر ها رو موجوداتی میدونه که دنبال یک فرصت مناسب میگردن تا بهش تجاوز کنن. و جالب اینجاست که جرات نداره به کسی که فکر می کنه مزاحمش شده بگه که مزاحمم شدی و به جاش میره پیش دوست پسرش گریه میکنه. ۴. به راحتی دختر هایی که دنبال جایی میگردن که بتونن پسری رو که دوست دارن ببوسن رو با فاحشه ها یکی میکنه و میگه جای اونا توی گروه نیست.
جواب بدینا !! * مهیار عزیز .. در مورد بحث سرپرستی منتظرم اول مرتضی توی وبلاگ انجمن کوه دانشگاه فردوسی نقدش رو بر مقاله ی قانون و کوه شماره آخر مجله کوه بنویسه بعد در موردش صحبت کنیم. ۱۳۸٥/٥/٢۳ پارسال .. همين موقع ها !
یادش به خیر . . . ميگن داره از گروه استفاده ی ابزاری می شه !! * خوشحالم که جمهوری اسلامی يه سری محدوديت احمقانه برای ما ايجاد کرده !!! ... چون حداقل به بهانه ی فرار از اين محدوديت ها هم که شده پای يه عده به کوه باز می شه. * مجبور شدم زير يه جمله ی توهين آميز امضا کنم (توهين آميز برای امضا کننده) ... اميد وارم با رفتارم اين کار اشتباهم رو جبران کرده باشم! -> اگرم اون موقع جبران نکرده بودم تا الآن دیگه قطعا جبران کردم :) نه گاو نرت باز می شناسد نه انجيربن نه اسبان نه مورچگان خانه ات نه کودک بازت می شناسد نه شب چرا که برای ابد مرده ای نه صلب سنگ بازت می شناسد نه اطلس سياهی که در آن تجزيه می شوی حتی خاطره خاموش تو نيز ديگر بازت نمی شناسد چرا که برای ابد مرده ای پاييز خواهد آمد با ليسک ها با خوشه های ابر و قله های در همش اما هيچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد چرا که برای ابد مرده ای چرا که تو مرده ای برای ابد همچون تمامی مردگان زمين همچون همه آن مردگان که فراموش می شوند زير پشته ای از آتش زنه های خاموش هيچ کس بازت نمی شناسد . . .
۱۳۸٥/٥/۳ بر فراز دره ی عميق
اکنون اینجا ایستاده ام و به درخت پیر می اندیشم. ۱۳۸٥/۳/۱۸ هنوز جا برای شکستن هست ۱۳۸٥/۳/۱٧ *رفتيم آزاد کوه. *آدم نبايد به خودش اجازه بده که به راحتی هر کسی رو دوست داشته باشه و به خاطرش پاشه بره يه برنامه ی ۴ روزه که از اول ميدونه بهش خوش نميگذره .. مگه نه؟ * فال: ۱۳۸٥/۳/٩ : زيبا .. به خاطر ديروز ببخشيد ... من نبايد باهات اينجوری رفتار می کردم. . . . . . . . -> اين داستان دوست داره ادامه داشته باشه .. اما ادامه ش دست من نيست!! .. ادامه ی داستان بستگی به نظر دانشگاه سودابه در مورد انتقاليش داره. ۱۳۸٥/۳/٤ * اپرای عروسکی رستم و سهراب خيلی خوب بود. (البته من از فردوسی و داستان هاش اصلا خوشم نمياد و داستان رستم و سهراب هم به نظرم زياد اسطوره ی جالبی نيست اما موسيقی چکناواريان و طراحی و کارگردانی غريب پور واقعا عالی شده بود) * دوباره برنامه ی ۳-۴ روزه و بحث مضخرف (!) انتخاب و قانون و رييس بازی و خبر چينی و ... * امتحان .. امتحان .. امتحان .. * شعار ملی : خونی که در رگ ماست حق مسلم ماست ! ۱۳۸٥/٢/۱٢ Hosolomsororotomchokorkonom
* ديگه نوشتنم نمياد. * رابطه ی ۲ تا از دوستام به خاطر (درسته؟) يه سوءتفاهم داره خراب ميشه. و فقط من ميدونم که قضيه سوءتفاهمه. حق دارم دخالت (درسته؟) کنم؟ البته منشا اصلی اين سوءتفاهم يک اختلاف بنيادی بين اون ۲ تا آدمه که بالاخره يه روزی منجر به خراب شدن رابطه شون ميشه. حالا حق دارم دخالت کنم يا نه؟ ... ولش کن .. زياد هم مهم نيست. * وبلاگ انجمن کوهنوردی دانشگاه رو راه انداختيم. اميد وارم توش چيزی نوشته بشه!! * کتاب گاسيوروويچ تو قسمت حل معادله شرودينگر شعاعی برای اتم هيدروژن سر ما کلاه گذاشته!! .. تازه نمودار هاش رو هم برعکس کشيده. .. و اين موضوع باعث شد من اين هفته ويلن سل تمرين نکنم. * تصور لب های غنچه شده جالبه!! .. لبتون غنچه شد؟؟ ۱۳۸٥/۱/٢۳ هی [...] چکار مکنی ؟
- آقا .. داری چیکار میکنی؟ : همون کاری که تو میخوای بکنی. - بچه .. چیکار میخوای بکنی؟ : همون کاری که تو یواشکی داری میکنی. - تو چی؟ تو داری چیکار میکنی؟ : کی؟ من؟ .. به تو چه؟ - خوب حالا بگو دیگه . . : نمیگم. - اذیت نکن دیگه ... بگو . . : چی بگم؟ - بگو که داری چیکار میکنی؟ : دارم با یه آدم احمق حرف میزنم. - بهش چی میگی؟ : چی بگم؟ - بگو که داری چیکار میکنی . . : داری چیکار میکنی؟ - نه! .. ازش نپرس .. منظورم اینه که خودتو بگو که داری چیکار میکنی. : آخه کار خاصی نمیکنم. - خوب دوست داری چیکار کنی؟ : تو دوست داری چیکار کنم؟ - اون یه بحث دیگه س .. من میگم تو دوست داری چیکار کنی؟ : هر کار که تو دوست داری بکنی. - حالمو به هم میزنی. : اوغ - چی شد؟ : بالا آوردم. - چرا؟ : مگه نگفتی حالتو به هم میزنم؟ - خوب تو حال منو به هم میزنی .. من باید بالا میاوردم نه تو! : یعنی تو دوست داشتی بالا بیاری دیگه ؟ - آره. : هنوز هم دوست داری بالا بیاری؟ - آره. : اوغ - واقعا حالمو به هم میزنی. : اوغ - اوغ : اوغ - اوغ . . . ۱۳۸٥/۱/٩ کوهنوردی که هرگز به تنهايی کوه نرفت!
بعد از پنجاه و چند سال فکر کردن و تجربه اندوختن و کمک کردن حالا تنهايی نشسته تو اطاقش و گريه ميکنه .. فکر ميکنه که ديگه نميتونه تحمل کنه .. فکر ميکنه که خيلی تنهاس .. راس ميگه .. خيلی تنهاس .. حتی به تنهايی عادت کرده .. خوب خودش اينجوری خواسته بود .. هميشه دوست داشت تنهايی يه جا بشينه و کتاب بخونه .. يا فکر کنه و سيگار بکشه .. دوست داشت يه عابر ناشناس باشه که کمک ميکنه و رد ميشه .. تنهايی کار ميکرد .. اون يه هنرمند واقعی بود .. با هنرش خودش رو تو تمام شهر وحتی خيلی جاهای دور پخش کرده بود اما هيچ وقت دوست نداشت معروف بشه. .. هميشه فکر ميکرد اگه مث ونگوگ و پيکاسو معروف بشه تو موزه ها زندانيش ميکنن و فقط کپی های احمقانه ش تو خونه ها حضور پيدا ميکنن. .. يا ميترسيد که نکنه فقط تو خونه ی پولدارهای عوضی حبسش کنن .. اما دوست داشت معمار بزرگی باشه! چون معمار ها حتی معروف ترين هاشون سال های سال بين مردم می مونن و به يه عالمه آدم کمک ميکنن. .. خلاصه تنهايی اما با جون و دل کار ميکرد .. يادم نيست يه هويی چه اتفاقی افتاد .. فکر کنم يه زلزله بود؟ يا يه همچين چيزی .. البته حضورش هنوز سالم مونده .. هنوز هر جای شهر رو که نگاه کنی يه تيکه از اونو ميبينی .. فکر کنم همين حالش رو بد ميکرد! .. از اون اتفاق به بعد حضورش حالش رو به هم ميزد .. نميدونم واقعا تقصير اون اتفاق بود که اينجوری شد يا نه!؟ .. شايدم فقط نزديک شدن مرگ اين کارو باهاش کرد .. شروع کرد به خراب کردن خودش .. اما کم کم بی تفاوت شد .. الآن چند ساله که نه چيزی ميسازه نه چيزی رو خراب ميکنه. .. مث اون اولا تنهايی ميشينه يه جا و فکر ميکنه .. اما به جای اين که از تنهايياش مغرور بشه توالت فرنگی رو بغل ميکنه و تا صبح بالا مياره. .. يه بار صبح زود که داشتيم ميرفتيم کوه ازم پرسيد آدم تنها چه دليلی واسه زندگی کردن ميتونه داشته باشه؟ .. با خودم فکر کردم کوهنورد تنها چه دليلی واسه بالا رفتن ميتونه داشته باشه؟ .. رو قله که رسيديم يه نگاهی به من کرد و دو تايی بالا آورديم. .. از اون روز به بعد من رو همه ی قله ها بالا آوردم و اون هم فقط نشسته تو اطاقش و گريه ميکنه .. فکر کنم منتظر باشه اما هنوز نفهميدم يه آدم تنها منتظر چی ميتونه باشه؟
* پست جديد دلتنگستان رو بخونيد. * فنگ شويی ; روش جديد مامان ها برای اين که بچه ها اتاقشون رو مرتب کنن !! ۱۳۸٥/۱/٦ سال نو مبارک !
سلام اول يه چيز خنده دار برای شروع سال جديد : http://herlandmag.com/issue2/06,03,22,07,49,26/ -> در سال جديد جنبش فمينيسم واقعا ميتونه سرگرمی خوبی برای من باشه (حداقل شاد بودنم رو تضمين ميکنه) ... در ضمن امسال رو برای خودم سال مبارزه با فمينيسم اعلام ميکنم. !! * دليل اين که چند وقته ننوشتم اينه که يه عالمه فکر و نظر جديد دارم و هيچ کدومشون اون قدر پخته نشدن که قابل نوشتن باشه .. شايدم هيچ وقت پخته نشن !!؟ * اين چند روز به مرگ زياد فکر کردم ... تنهايی جالبی توشه! * آهنگ اينجا مدتيست که بايد عوض بشه اما احتمالا تا وقتی که برگردم مشهد عوض نميشه. * نوروز خوبه .. چون در حال تغييره ... در آستانه تعلق! ۱۳۸٤/۱٢/۱٥ زندگی ترموديناميکی
از اصل آنتروپی متنفرم گول ظاهر قشنگش رو نخوريد اين اصل ميتونه زندگيتون رو به گند بکشه!! طبق اين اصل هر لحظه يه فاجعه محسوب ميشه. اينا معمولا حرف های يه آدم عاشق جاودانگی يه ... معمولا ! ... اما مواقعی پيش مياد که فاجعه حتی برای آدم عاشق آزادی هم فاجعه س. اصل آنتروپی نه به جاودانگی اهميت ميده نه به آزادی. هيچی براش مهم نيست. ۱۳۸٤/۱٢/٦ خوب . . . تو اين ۲ هفته يه سر و سامونی به خونه هام دادم. (خونه ها يعنی همين جا و خونه ی واقعی !!) . . . تو اون ۲ هفته هم بايد يه سر و سامونی به درسام بدم. اين ترم نسبت به ترم پيش خيلی خوبه!! .. ترم پيش هم درس هام جالب نبودن هم از استاد هام بدم ميومد ولی اين ترم هم ۲ تا درس خيلی خوب دارم (نظريه گروه و کاربرد کامپيوتر در فيزيک) هم ۲ تا استاد خوب (دکتر مختاری و دکتر جاويدان) . . . با اين که ۱۹ واحد دارم ولی داره خوش ميگذره ! دوباره کوه خونم اومده پايين ... دوست داشتم با بچه ها برم الوند ولی نشد. چون هيچ جوری (به جز يه جور پر خرج) نميشه صبح از مشهد حرکت کرد و شب رسيد تهران! فقط ميشه شب حرکت کرد و صبح رسيد. بچه ها دوباره واحد فرهنگی دانشکده رو گرفتن. .. اين احتمالا اتفاق مهميه ولی فعلا حرفی در موردش ندارم تا ببينيم چی پيش مياد. در مورد يه چيز ديگه هم چون ميگن بايد نظر داد نظر ميدم : برای من نه بمب اتمی داشتن کشورم مهمه نه انرژی صلح آميز هسته ای داشتنش , نه تحريم اقتصادی شدن نه حمله ی آمريکا نه بمب باران شدن نه هر چرت و پرت ديگه ای!! فوقش اينه که چند ماه ميريم کوه تا آبا از آسياب بيافته !؟ ۱۳۸٤/۱۱/٢٤ ادامه ی گزارش برنامه
. . . اين دره يک دره ی انحرافی بود و پاکوب خاصی نداشت و پر از سنگ های کوچيک و بزرگ هم بود که با برف کاملا پوشونده شده بودن .. برای همين راه رفتن و حمل برانکارد خيلی سخت و خسته کننده شده بود .. گتر های من تو کوله م جا مونده بود (کوله ها رو برامون با تله کابين فرستاده بودن پايين) و بچه های امداد هم اصلا گتر نداشتن در نتيجه پا هامون خيس خيس شده بود. .. آفتاب داشت ميرفت پشت کوه و هوا هم داشت سرد ميشد .. بچه های امداد که قبلا زياد کوهنوردی نکرده بودن قرقراشون شروع شده بود .. حق هم داشتن چون حمل برانکارد واقعا انرژی ميگيره. .. داوود مدتی بود که سعی میکرد طرف اونور بيسيم رو قانع کنه که برامون هليکوپتر بفرستن. اما جواب قطعی نميگرفت چون هوا خراب بود و اين جور چيزا .. تيم خودمون به سرپرستی پويا برنامه ی خونه برفی رو کنسل کردن و از ايستگاه ۵ برگشتن پايين. .. من تو اين فکر بودم که اگه هليکوپتر نياد حدودا (خوشبينانه) ۳ ساعت تا پايين راه داريم و با توجه به غروب آفتاب و وضع امداد گرامون ۳ ساعت جالبی نخواهد بود. تو همين فکر ها بودم که صدای هليکوپتر رو شنيدم. ... بامزه ترين قسمت داستان همين جا بود! .. يه نفر به طرز کوماندو وار (!) از هليکوپتر پريد پايين و کمک کرد مصدوم رو بفرستن تو هليکوپتر (البته اين کار هم خودش داستانی بود چون هليکوپتر بايد نزديک سطح زمين ثابت ميموند و . . . ) .. خلاصه به هزار زور و زحمت مصدوم به هليکوپتر منتقل شد و هليکوپتر رفت! .. يه دفعه اونی که از هليکوپتر پريده بود پايين گفت "اه .. بازم منو جا گذاشتن!" .. ظاهرا هر دفعه طرف رو جا ميذاشتن تا پياده برگرده ... ديگه تموم شد .. رفتيم پايين .. اين بار همه چيز به خير و خوشی گذشت .. اما اگر هوا خراب تر بود؟ .. اگر هليکوپتر نميومد؟ .. ؟ قسمت غم انگيز داستان هم اين بود که وقتی رسيديم سربند و اومديم يه نفس راحت بکشيم از بيسيم اعلام شد که نزديک پناهگاه شيرپلا بهمن اومده و ۵ نفر گرفتار شدن. ۱۳۸٤/۱۱/٢۳ خانه ی برفی !
گزارش برنامه: برنامه ی آموزشی "خونه برفی" .. حرکت ۷:۳۰ صبح جمعه از ايستگاه ۱ تله کابين توچال (البته حرکت با تله کابين) قرار بود تا ايستگاه ۵ رو با تله کابيت بريم و بعد ار صبحانه و اين جور چيزا با نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه پياده روی برسيم به محل در نظر گرفته شده برای خونه برفی ها. اما به دليل باد شديد تله کابين ما رو فقط تا ايستگاه ۲ برد. در نتيجه پياده به سمت ايستگاه ۵ راه افتاديم. ... زمين به شدت يخ زده بود .. چند نفر از بچه ها که انتظار پياده روی نداشتن خسته شده بودن و به همراه امين و عليرضا (سرپرست) و من عقب تر از گروه حرکت ميکردن. .. چند نفر از بچه های جديد هم که حوصله ی يواش راه رفتن نداشتن از فرزانه (جلو دار) جلو زده بودن و تند تند راه ميرفتن. .. عليرضا من رو فرستاد جلو که گروه رو جمع و جور کنم. .. من مشغول توجيه کردن جديد ها در مورد جلو نزدن از جلو دار بودم که شنيدم يک نفر (نه از بچه های ما) سر خورده پايين. .. قضيه جدی بود .. يک نفر سر خورده بود پايين و با توجه به سختی يخ و شيب زياد دره و صخره ها . . . ايمان يکی از کلنگ ها رو برداشته بود و رفته بود پايين دنبال کسی که افتاده بود. رفتم يه جای مناسب که بتونم ايمان رو ببينم .. هنوز زياد پايين نرفته بود (تا کف دره حدودا ۷۰۰ - ۸۰۰ متر راه بود با يخ بد) اما مصدوم رو ديده بود و باهاش حرف زده بود (مصدوم ايستاده بود !!! اما به ايمان گفته بود که حالش بده .. ايمان هم گفته بود بشين تا بيام) .. ايمان من رو صدا کرد من هم با اون يکی کلنگ رفتم دنبال ايمان و قرار شد هر وقت گفتم عليرضا کيسه خواب بندازه پايين. (از اينجا گروه به سرپرستی پويا به راهش ادامه داد اما امين و عليرضا موندن) .. از مسير يخ زده و پر شيب وحشتناک و زخمی شدن دست ايمان بگذريم. بعد از حدود يک و نيم ساعت رسيدم به مصدوم (آقا کيوان) .. صورتش و دست هاش به شدت زخمی بودن ميگفت دست راستش شکسته و داره يخ ميزنه .. دستکش دستش کردم و زیپ کاپشنش رو بستم .. ايمان هم رسيد .. آسيب ديدگی های کيوان رو چک کرديم (خوب نفس نميکشيد و احتمال شکستگی دنده هم ميداد اما خوشبختانه سرش سالم بود) بعد هم يه کمی دو تايی سر به سرش گذاشتيم و سعی کرديم بخندونيمش (البته روحيه ش با توجه به مسيری که سر خورده بود خيلی خوب بود و من خيلی باهاش حال کردم) اول گفت ميتونم راه برم و کمکش کرديم تا بريم طرف هتل اوسون اما وقتی فهميديم کمرش هم درد ميکنه قرار شد من و کيوان همون جا بمونيم تا ايمان از هتل برانکارد و کمک بياره بعد از رفتن ايمان عليرضا و امين با کيسه خواب رسيدن بعد هم يه تيم امداد (امداد تله کابين) بدون کلنگ و اين جور چيزا از جا پا های ما (تو همون مسير وحشتناک) اومدن پايين و کيوان رو بستن به برانکارد. ... در مورد اين تيم امداد که مال آتشنشانی بود و ظاهرا قراره کار امداد کوهستان هم انجام بدن چند نکته وجود داشت .. به جز سرپرستشون (داوود) که مال تله کابين بود بقيه شون (که البته آتشنشان های فدا کاری بودن) تجربه ی کوهنودری نداشتن و اين برنامه هم اولين برنامه ی امدادشون توی کوه بود .. جعبه ی کمک های اوليه نداشتن!! .. آب و مواد قندی هم نداشتن !! .. در هر صورت راه افتاديم به سمت پايين دره. ادامه دارد . . . ۱۳۸٤/۱۱/۱٢ * من هنوز هستم !! * کشف جديد : چيزی که همش در حال تموم شدنه من نيستم بلکه حس لجبازی منه! ... اگه کسی ۳ سال پيش منو يادش باشه به وضوح ميبينه که تو اين مدت سياوش لجباز تموم شده. ... که اينم اصلا خوب نيست. چون ديگه برای موفق شدن تو هيچ کاری اصرار ندارم! حتی وقتی کوه ميرم هم معمولا دوست ندارم برم قله. * تفاوت های فيزيک و هنر ! : من بعد از ۲ سال و خورده ای جواب سوالی که دکتر رحيمی ازم پرسيده بود (و با عليرضا هم در موردش حرف زديم) رو پيدا کردم. .. اين که چرا فيزيک رو دوست دارم؟ ... فيزيک ۲ تا از توانايی های آدم ها رو به کار ميگيره. خلاقيت و قدرت تحليل. و هر آدمی ممکنه از به کار گرفته شدن بعضی از توانايی هاش لذت ببره. که برای من فکر کنم اولی جالب تره. (يعنی چيز هايی رو دوست دارم که نياز به خلاقيت داره) چون اگه دومی جالب تر بود بايد به علوم انسانی (مثلا جامعه شناسی) بيشتر علاقه مند ميشدم. (چون تحليل علوم انسانی خيلی خيلی پيچيده تر از فيزيکه) ... حالا سوال اينه که من چرا بين فيزيک و هنر فيزيک رو انتخاب کردم؟ هنر که از هر چيز ديگه ای بيشتر خلاقيت لازم داره. ... فيزيک و هنر با وجود تمام شباهت های عميقی که با هم دارن يه تفاوت خيلی مهم هم دارن: فيزيک آدم رو به مبارزه ميطلبه اما هنر نه! ميشه گفت فيزيک لجبازی آدم ها رو تحريک ميکنه و آدم های لجباز دوست دارن واردش بشن (اينم يه دليل ديگه برای د.رحيمی) اما هنر فقط اگر کسی خودش واردش بشه . . . ... اگه يه آدمی که داره فيزيک ميخونه (يا خونده) لجبازيش تموم بشه هنر خيلی ميتونه براش مفيد باشه. (مريم و نسا ؟) ... اگر هم لجبازيش تموم نشه (مثلا هايزنبرگ که از کوه رفتناش معلومه چقدر لجباز بوده) احتمالا خيلی ميتونه تو فيزيک موفق باشه. ... نکته ی بعدی اين که اين حريف طلبيدن فيزيک و حريف نطلبيدن هنر باعث شده که فيزيک تو ذهن مردم ارزش مند تر از هنر باشه و اين يه کمی نامرديه!! چون قدرت بسيار زياد هنر نا ديده گرفته ميشه. يه تفاوت ديگه: اين مربوط ميشه به پستی که در مورد آدم های عاشق آزادی و عاشق جاودانگی نوشته بودم. فيزيک فيزيکدان رو به خيلی چيزا محدود ميکنه .. خيلی ساختار و چهار چوب درست ميکنه که فيزيکدان بايد تو اونا حرکت کنه اما هنر (حداقل هنر امروزی) خيلی کم اين کار رو ميکنه و هنرمند اگه از اون ساختار ها بره بيرون زياد دعواش نميکنن! (دقيقا مقايسه ای نگاه کنيد) .. پس هنر برای آدم های عاشق آزادی خيلی مفيده. [ خانه| پست الكترونيك ] |
خانه پست الكترونيك : اینا رو می خونم دلتنگستاناستامینوفن دختر بودن قصه شهر سنگستان روزی روزگاری نسیم در جدال با خاموشی یادداشت های کریم قورباغه ی دهن گشاد قاصدک . . . اندیشه کن لذت دویدن گل گشت سکوت پر سر و صدا تفتستان چلچله vivacious کوهنوردی و زندگی کوهنوردی دانشگاه فردوسی داستانهای کوتاه نگار یادداشت ها و بهانه ها neonee سیب پرواز کوچه تنهایی : سایت های جالب (موسیقی) Kunst Der Fuge(عکاسی) www.foto.ir (کوه) www.summitpost.org هم طناب پرشينبلاگ |