بندباز


: معرفی کوه

قله بینالود
قله قورخود
قله هزار مسجد


: آرشیو


۱۳۸٦/۱٠/٢۸

اطلاع ثانوی!
بندباز
 
۱۳۸٦/۱/۱۳

به علت تغيير شغل تا اطلاع ثانوی تعطيل می باشد

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویا هایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

                                                      شاملو

بندباز
 
۱۳۸٥/۱٢/۱٠

زمستان

زمستان دختریست که روی نیمکت نشسته و می خواهد به ستاره ها نگاه کند.
او ستاره ها را دوست دارد.   تنهایی ستاره ها را می فهمد.
او ستاره های زیادی را می شناسد.   به بعضی از آنها لبخند می زند.
در میان ستاره ها پسری را هر شب می بیند که به او نگاه می کند.   زمستان نگاه پسر را می فهمد.   وقتی به او نگاه می کند قلبش تند تر می زند و دست ها و پا هایش را حس نمی کند.
او پسر را دوست دارد.  اما نمی داند که یک پسر ستاره ای را چطور باید دوست داشت.
امشب برایش گل آورده بود.
اما ... برف می بارد و آسمان ابری است.
دختری به نام زمستان زیر برف با یک شاجه گل روی نیمکت نشسته است و گریه می کند.
او ستاره ها را دوست دارد.   او تنها است.   سرمای زمستان گل را پژمرده است.
گاهی اشک هایش را پاک می کند و لا به لای ابر ها نگاه پسر را می جوید.
او از لا به لای ابر ها پسر را می بیند.   با لبخندش.
پسر می گوید «برایت برف باریدم. تو که از جنس زمستانی حتما برف دوست داری. ... دوست داری؟»
پسر از زمستان می خواهد که با او برف بازی کند.
زمستان ٬ گل را که حالا پژمرده است به طرف پسر می گیرد.   و سعی می کند با نگاهش به او بگوید که دوستش دارد.
دختری به نام زمستان در جلو نیمکت ایستاده و شاخه گل پژمرده ی زیبایی را به طرف آسمان گرفته.
او ستاره ها را خیلی دوست دارد.
او می داند که پسر عاشق زمستان است.

بندباز
 
۱۳۸٥/۱۱/۱۸

معرفی کتاب!

بخشی از مقدمه کتاب باغ وحش انسانی (موریس٬ دزموند / ترجمه مهندس پرویز پیر):

وقتی فشار زندگی جدید شدت می گیرد٬ شهرنشین درمانده غالبا از دنیای شلوغ خود به عنوان جنگل واقعی یاد می کند. این راهی خوشایند برای توصیف نحوه ی زندگی در میان اجتماع متراکم شهری است. اما در عین حال توصیفی است بسیار غیر دقیق و این را هر کس که جنگل های حقیقی را مطالعه کرده باشد تایید می کند.
در شرایط عادی٬ جانوران وحشی بنا به عادت های طبیعی٬ خودشان را مثله نمی کنند٬ استمناء نمی کنند٬ به اولاد خود حمله نمی برند٬ دچار زخم معده نمی شوند٬ به بت پرستی جنسی نمی گرایند٬ از چاقی در رنج نیستند٬ جفت های همجنس باز تشکیل نمی دهند و دست به قتل نمی زنند. نیاز به گفتن نیست که در میان انسان های شهرنشین همه ی اینها اتفاق می افتد. پس آیا این رفتار ها مبین اختلافی بنیادی میان نوع انسان و دیگر جانوران است؟ در نگاه اول چنین به نظر می رسد. اما این نتیجه گیری گمراه کننده است. جانوران دیگر نیز در پاره ای اوضاع و احوال٬ مثلا وقتی در شرایط غیر طبیعی اسارت گرفتار شده باشند چنین رفتار هایی را دارند. حیوان باغ وحش در قفس خود همه ی آن رفتار های غیر عادی را که ما در همنوعانمان شناخته ایم از خود بروز می دهد. پس روشن است که شهر نه جنگل واقعی٬ بلکه باغ وحش انسانی است.
...
اگر به نظر برسد که من می گویم «برگرد٬ تو داری به سوی فاجعه می روی» بگذارید شما را مطمئن کنم که چنین نیست. ما در پیشرفت اجتماعی بی وقفه ی خود٬ با شکوه تمام بند از خواست های نیرومند٬ روشنگر و خلاقمان بر گرفته ایم. این خواست ها بخش مهمی از میراث زیست شناسی ما است. هیچ چیز مصنوعی یا غیر طبیعی در آنها وجود ندارد. این خواست ها قدرت بزرگ و ضعف های بزرگمان را به ما می دهند. آنچه من برای نشان دادنش می کوشم بهای روز افزونی است که ما مجبوریم برای برآوردن آنها بپردازیم و راه های هوشمندانه ای که برای تامین این بها٬ صرف نظر از گزافی آن به کار می بریم. شرط بندی همواره بزرگ تر و بازی هر لحظه خطیر تر می شود؛ انگیزه ها فریبنده تر و قدم ها ظریف تر می گردند. ولی علی رغم مخاطراتش٬ این بازی مهیج ترین بازی هایی است که جهان تا کنون به خود دیده است. پیشنهاد سوت کشیدن و کوشش برای تعطیل آن٬ کاری است ابلهانه. در هر حال راه های متفاوتی برای انجام دادن این بازی وجود دارد. اگر بتوان طبیعت واقعی بازیگران را شناخت٬ آنگاه می توان امکان برنده شدن در بازی را بیشتر کرد٬ بدون آنکه در همان حال٬ بازی خطرناک تر و بالاخره برای تمامی نوع بشر مصیبت بار گردد.

بندباز
 
۱۳۸٥/۱۱/۸

امتحان

آدم چه جوری می تونه درس بخونه وقتی تو جزوه ش (البته جوزوه نویس من نبودم!) با چنین چیز هایی رو به رو میشه؟

چون که این دنیا ندارد اعتباری     نوشتم تا بماند یادگاری

سعی کن همیشه دختر با ادب و محجوب و متین و با وقاری باشی تا دوستان خوبی پیدا کنی تا در دنیا و آخرت سربلند و سعادتمند باشی. این نصیحت یک معلم کهنه کار و با تجربه است به یک دختر بی تجربه و ساده لوح که در این گنداب جامعه باید شنا کند و خود را به سواحل خوشبختی  رساند و در این مسیر از کوسه های ستم پیشه بگذرد. سفید بخت باشی دخترم.

یا مثلا این:
دمای نقطه ی سه گانه ی آب ثابت است. حتی ثابت تر از سرعت نور.

یا این:
تحولات برگشت پذیر: تحولی را برگشت پذیر گویند که وقتی انجام شود تغییری در جهان حاصل نشود. که البته چنین تحولی وجود ندارد.

خوبیش اینه که می خندم خوابم نمیگیره

بندباز
 
۱۳۸٥/۱۱/٥

نمايش خيمه شب بازی

صدای تشویق تماشا چی ها همه جا را پر کرده است.
عروسک یواشکی خودش را از میله ی داربست کنار صحنه بالا می کشد.
صدای تشویق تماشا چی ها قطع می شود.
عروسک به پایین می نگرد.
نوازنده ی پیانو با آرامش قطعه را شروع می کند و نوازنده ی ویولن با صورت خندان و کمی هیجان زده به جمعیت می نگرد.
عروسک گردان سراسیمه پشت پرده - کنار صحنه - به دنبال عروسکش می گردد.
تا چند لحظه ی دیگر عروسک باید روی صحنه برود.
نوازنده ی پیانو آن چنان ذوق زده شده گویی برای اولین بار است که این قطعه را می شنود و آن چنان غرق در پیانویش است انگار نه انگار که چند هزار تماشا چی جلویش نشسته اند.
نوازنده ی ویولن شروع به نواختن می کند. .. تمام حواسش متوجه تماشاچیان است و طوری رفتار می کند که گویی جز او کسی روی صحنه نیست .. حتی متوجه نمی شود که عروسک تاخیر کرده و هنوز نیامده است.
قطعه تمام می شود.
نوازنده ی پیانو و ویولن به یکدیگر لبخندی می زنند و با خوشحالی و اطمینان از نتیجه ی کار قطعه ی بعدی را شروع می کنند.
نوازنده ی ویولن در حال نواختن به میان جمعیت می رود. .. او می داند که خیلی دوستش دارند.
[چند لحظه بعد که نوازنده ی ویولن می خواهد روی صحنه باز گردد]
پیانیست مشغول نواختن است و با خوشحالی بسیار به دسته ی عروسک ها که در حال رقص و پایکوبی روی صحنه هستند می نگرد و با حرکت سر آنها را تشویق می کند.
نوازنده ی ویولن از نواختن می ایستد و متعجب به دسته ی عروسک ها نگاه می کند.
عروسک از میله ی داربست پایین می آید و با قدم های آهسته و محکم به وسط صحنه می رود و رو به روی تماشاچیان می ایستد.
در حالی که دو عروسک دیگر به کنار پیانیست رفته اند و هم نوازی می کنند عروسک به سقف تالار اشاره می کند. (لبخند موذیانه ای هم دارد)
سر و صدای جیغ و فریاد تماشا چی ها بلند می شود.
عروسک گردان از چراغ سقفی تالار حلق آویز شده است.
تماشا چی ها در حال فرار از تالار هستند.
یکی فریاد می زند عروسک ها شورش کرده اند.
حیوانات باغ وحش از در پشتی وارد تالار می شوند و به تماشا چی ها حمله می کنند.
یکی از تماشاچیان بالکن سوم فریاد می زند "خدا خود کشی کرده است" و برای آن که عظمت این موضوع نشان داده شود سه - چهار نفر به پایین پرتاب می شوند.
شیر باغ وحش همه ی تماشا چی ها را می خورد و آروغ می زند.
پرده پایین می آید.

لحظاتی بعد پیانیست با لباس سفید با راه های سیاه یا شاید هم سیاه با راه های سفید از وسط پرده به بیرون پرتاب می شود و پس از این که ۳ بار باسنش به زمین کشیده شد و جرقه زد می رود و به زندگیش ادامه می دهد.
حالا شما هم تا پیانو روی سرتان نیافتاده بروید به زندگیتان ادامه دهید.

بندباز
 
۱۳۸٥/۱٠/٢٦

يلدابازی

به دعوت لیدا و زهرا :

من خیلی فکر کردم که چی بنویسم و خیلی سخت بود! چون باید یه چیزی بنویسی که بقیه ندونن اما من هر چی به فکرم میرسه رو احتمالا همه میدونن!

ظاهرا باید سعی کنم از بیرون به خودم نگاه کنم!

بندباز از بیرون:

۱. بندباز یک تقویم دارد که روحیه اش را در طول سال مشخص می کند. یعنی مثلا میداند که هر سال دی ماه از زندگی اش نا امید است و خودش را تا گردن در گه فرو میبیند و . . . یا هر سال بهمن ماه بسیار شاد است و آنقدر بازی می کند که زندگی روزمره اش فراموش می شود و یا هر سال اردیبهشت سرشار از یک بی تفاوتی و پوچی بسیار لذت بخش است و احساس می کند که به همه ی آرمان های زندگیش رسیده است.

۲. بندباز به خانه اش خیلی عادت کرده و نمیداند که وقتی برگردد به شهر خودش چه طور خواهد توانست با ۳ نفر دیگر در یک خانه زندگی کند؟ بندباز خانه اش را خیلی دوست دارد و فقط مال خودش است! یعنی بیشتر از دو - سه روز نمیتواند کسی را در خانه اش تحمل کند..حتی اگر دوست خیلی خوبی باشد! (البته مورد استثناء هم دیده شده ولی معمولا این طور است)

۳. تحمل محیط های پسرانه برای بند باز بسیار عذاب آور است. او معتقد است که وجود حداقل ۱ نفر از جماعت مونث در هر جایی لازم است. مثلا او از برنامه های کوهنوردی پسرانه خیلی بدش میاید (مگر این که چند نفر مثل فرزین و علی مهدوی هم باشند که خیلی خوش می گذرد).

۴. بندباز به طرز وحشتناکی بی غیرت است. در حدی که خیلی از پسر ها او را پسر محسوب نمی کنند و از دستش خیلی عصبانی می شوند. همین طور خیلی از دختر ها او را پسر محسوب نمی کنند اما معمولا از دستش عصبانی نمی شوند! .. بندباز معمولا از خودش می پرسد که غیرت به چه دردی می خورد؟ و چرا باید یک نفر به من محدود شود؟ و چرا باید کانون گرم خانواده به زور غیرت حفظ شود؟ و اصلا چرا خانواده باید با ۲ نفر شروع شود و چرا نمیشود که مثلا با ۴ نفر شروع شود؟ .. برای همین بندباز خیلی دوست دارد رابطه جنسی گروهی را تجربه کند تا ببیند ۲ نفر با چند نفر حداقل در رابطه جنسی چه فرق هایی دارند.

۵. بندباز به قول یکی از دوستانش (امیر) آدمیست که برایش فرقی نمی کند! یا به قول دوست دیگرش (مریم) کلاْ پایه می باشد! در حدی که مثلا وقتی بچه ها می خواهند شام بروند طرقبه بدون این که از بندباز سوال کنند او را سوار می کنند و می برند. او هم معمولا یادش می رود که در مورد مقصد سوال کند و خوش می گذرد! .. بند باز همیشه دوست دارد وقتش را با دوستانش بگذراند اما معمولا بعد از این که وقتش را با دوستانش گذراند ناراحت است. 

من مهیار و هاله/هما (یکیتون رو که نسیم دعوت کرد .. من اون یکی رو دعوت می کنم) و پویا رو دعوت می کنم. بقیه ی دوستام قبلا دعوت شدن.

بندباز
 
۱۳۸٥/۱٠/٤

تاريخ مسلح است !
۲ قطعه ی زیبا برایم ضبط کرده بودی.
می گفتند نمی شود این ها را تنهایی نواخته باشی و ۲ گیتار لازم دارد و حتما هم نواز داشته ای.
و من از این فکر که تو ممکن است شریک داشته باشی ٬ یا از تصور آن که شریک داشته باشی متنفر می شدم.
باید متنفر می شدم .. نمی شد که نشوم.
بعد ها شریک هایی داشتی .. نه برای نوازندگی.
یا لااقل من فهمیدم که شریک هایی داری.
زمان گذشت . . .
دلم را خوش می کردم که من برایت با دیگران فرق دارم و منحصر به فرد هستم.
یاد گرفته بودم که این گونه دلم را خوش کنم.
کمی طول کشید تا فهمیدم که آنهای دیگر هم هر کدامشان برایت با آنهای دیگر فرق دارند و هر کدامشان منحصر به فردند.
باز هم زمان گذشت . . . مثل همیشه که زمان می گذرد . . .
حالا می توانستی از شریک هایت برایم بگویی بی آن که تنفری در من ایجاد شود.
نه! . . . تو هنوز تو بودی
تو برای من هم هنوز تو برای من بودی.
می بینی زمان با ما چه می تواند بکند؟
فهمیدم منحصر به فرد لازم نیست یکی باشد.
حتی فهمیدم منحصر به فرد لازم نیست برای همیشه باشد.
این خیلی مهم است که لازم نیست برای همیشه باشد
تاریخ از این حرف بدش می آید.
قبلا می خواستیم همه چیز برای همیشه باشد .. چه برسد به منحصر به فرد!
می بینی؟
من توانستم از تاریخ فرار کنم.
باورت می شود؟
حتی دوستانی پیدا کردم که می توانیم کنار هم بنشینیم و بگوییم ما از تاریخ فرار کردیم.
بگذریم . . . آنها خودشان هم نمی دانند که چقدر کار مهمی کرده اند!
باز هم زمان گذشت . . .
به ما گفتند زندگیتان بیهوده است
پرسیدند برای چه زنده اید؟
گفتند شما انگل اجتماع هستید.
خوشحال شدیم . . .
گفتیم اگر انگل هستیم معنایش این است که نمی توانند ازمان سوء استفاده کنند.
نمی توانند ما را به بیگاری بگیرند.
آنها گفتند اگر با آنهای دیگر نجنگید دوستشان هستید.
گفتند اگر دشمنشان نباشید از شما سوء استفاده می کنند.
ما فریاد زدیم که «نه! . . . ما فقط انگل هستیم. نمی توانند از ما سوء استفاده کنند. چون ما هیچ سودی نداریم»
گفتند آنها کارشان را خوب بلدند. .. شما را شهروند نمونه می کنند.
و ما فهمیدیم که تاریخ کارش را خوب بلد است.
فهمیدیم که آنها با آنهای دیگر فرق ندارند.
آری .. آنها و آنهای دیگر هیچ کدامشان منحصر به فرد نبودند.
دعوایشان سر به دست آوردن تو بود.
حتی دعوایشان سر به دست آوردن تو برای همیشه بود.
این خیلی مهم است که آنها به ما می گویند اگر با آنهای دیگر نجنگید دوستشان هستید.
فهمیدیم که هنوز نتوانستیم از تاریخ فرار کنیم.
فقط بیرونش ایستاده ایم ... بیرون اما در تیر رس.
فهمیدیم که تاریخ مسلح است.
هما می گوید فرار کردن گذرنامه می خواهد. اما من فکر می کنم تاریخ کارش را خیلی بهتر از اینها بلد است. تازه گذر نامه را خودش می دهد. نمی شود که با چیزی که خودش به ما می دهد فرار کنیم!؟
فرار کردن شاید چیزی شبیه به کشتی دزد های دریایی یا حتی یک قایق بخواهد! .. یا شاید کوله و کیسه خواب و چیز های دیگر.
اما خیلی باید احتیاط کرد. .. چون تاریخ مسلح است. .. حتی کوله و کیسه خواب هم دارد.
بندباز
 
۱۳۸٥/٩/٢٥

 

هستی
نمی شود که نباشی
چرا .. هستی
هستی؟
بیا . . .
بمان . . .
نرو . . .
پس آهسته تر برو
تند نرو
منم میایم
نمی شود که نیایم
صبر کن . . .
چی؟
کجایی؟

[موج . . .]

فکر کنم دریا زده شده ام.
چیزی میل ندارم.
چیزی هم ندارم.
پارو نمی زنم.
نگاه می کنم.
عمیق تر نگاه می کنم.
فانوس می بینم.
فانوس نمی خواهم.

[موج . . .]

دریا زده شده ام.
پارو می زنم.

[موج . . .]

پارو نمی زنم.
نگاه می کنم.
ستاره می بینم.
ستاره نمی خواهم.

[موج . . .]

پارو نمی زنم.
ماهی ها پارو می زنند.
دریا زده شده ام.
ماهی ها خیلی پارو می زنند.

[موج . . .]

خشکی می بینم.
ساحل نمی خواهم.
ماهی ها ساحل می خواهند.
ماهی ها خیلی پارو می زنند.

[آفتاب . . .]

نگاه نمی کنم.
کور می شوم!
ماهی می خواهم.
ماهی نمی بینم.

حتما ماهی ها آمده اند تا تو را بیاورند.

[آفتاب . . .]

ماهی ها آمده اند تو را بیاورند؟
با آنها نیا.
موج خوب است.
موج می خواهم.

[موج . . .]

ماهی می بینم.

آمدی؟
هستی؟
باش.

من هم همین طور
        هستم اگر می روم    گر نروم نیستم

بندباز
 
۱۳۸٥/٩/۱۱

 
بالاخره ما هم به کمیته انظباطی (درست نوشتم؟) احظار شدیم و آبروی ۵ سال دانشجوییمان حفظ شد.
هر چند مساله ی مهمی نبود.
بندباز
 
۱۳۸٥/٩/٦

سرخ پوست ها
همه چی از یه سنگ کوچیک شروع شد. .. یه سنگ کوچیک تو دستش لغزید و اون افتاد.
منم حال نداشتم طناب حمایت رو بگیرم.
درست افتاد جلوی پام. .. بعد شروع کرد به فحش دادن که :"لعنتی .. این چیه آوردی؟ ... چرا هر چی می خورم مست نمی کنم؟"
حال نداشتم جواب بدم .. فقط همین جوری نگاش کردم.
بعد سنگ کوچیک که هنوز تو دستش بود رو پرت کرد طرف یه سخره ی کوتاه.
بعد همه ی سنگ ها و سخره های کوچیک شروع کردن به بزرگ شدن. .. هی بزرگ شدن .. هی بزرگ شدن .. هی بزرگ شدن. ..
اینقدر بزرگ شدن که دیگه سرخ پوستایی که بالای سخره ها بودن رو به زور می تونستم ببینم.
از بچگی دوست داشتم سرخ پوست بشم. برای همین اول فکر کردم تا دیر نشده و سخره ها خیلی بلند نشدن پا شیم بریم بالا پیش سرخ پوستا و ازشون بخوایم که به ما هم یاد بدن سرخ پوست بشیم.
اما یادم افتاد که اصلا هم طنابی در کار نیست و من فقط اونو تصور کردم. در نتیجه صعود رو بی خیال شدم و به جاش شروع کردم به فرود رفتن. .. تازه اینجوری یه دهن کجی نمادین هم به همه ی سرخ پوستا می کردم.
تازه بعد از چند دقیقه که تو هوا معلق بودم فهمیدم که طنابی هم در کار نبود.
اه .. این شراب لعنتی چرا اثر نمی کنه؟
دو نخ سیگار دود می کنم و دو باره چند قلپ از بطری شراب سر می کشم.
کاش بال داشتم و می تونستم پرواز کنم برم پیش سرخ پوستا.
یه نگاهی به پایین می ندازم. کم کم دارم به زمین می رسم.
بطری شراب رو تا ته سر می کشم.
با توجه به شتاب گرانش و اصطکاک هوا (که البته فقط ضریب درجه ۲ رو در نظر می گیرم) و با در نظر گرفتن سرعت رشد سخره ها یه چیزی حدود ۲ ساعت تا پایین راه دارم.
نگاهی به پاکت سیگارم می کنم. .. ۴ تا.
فقط کاش یه شراب بهتر آورده بودم.
اون وقت دیگه این سرخ پوستای احمق این جوری بدون طناب خودشون رو از اون بالا پرت نمی کردن پایین.
بندباز
 
۱۳۸٥/۸/٢۱

وبلاگ کافی نيست !

چیزی بیش از نوشتن و نقاشی کردن و موسیقی لازم است.
چیزی بیشتر از عصبانیت و فریاد زدن یا گریه کردن ... بیشتر از مشت زدن و بیشتر از ناخن کشیدن.
حتی اگر آرش هنوز اینجا بود و با مشتش تمام دیوار های این اتاق عمیق را خراب میکرد باز هم کافی نبود.
موسیقی هم کافی نیست ... موسیقی ... که بی واسطه ترین و بی پرده ترین هنر است.

ما ... همگی .. پر شعله می سوزیم و در این ظلمات به دنبال یک استفراغ واقعی می گردیم.
یک استفراغ بزرگ.
ما پر شعله می سوزیم و زور می زنیم تا در این ظلمات دنیا را بالا بیاوریم.
ما .. دنیا را بالا خواهیم آورد و در این ظلمات رهایش خواهیم کرد.

جام هایمان را از زهر تلخ نفرت پر می کنیم
جام هایمان را بالا می گیریم و به امید مرگ یکدیگر می نوشیم.
بیش از پیش می نوشیم و فریاد میزنیم
                                             ما .. متنفریم

آری ... دنیا را بالا خواهیم آورد
                                دنیا را و تمامی نفرت هایمان را

بندباز
 
۱۳۸٥/٧/٢٥

به ديگران کمک نکنيد!

چند روزه که دنیا داره میترکه از آدم هایی که دوست دارن به دیگران کمک کنن!

میدونید تو همین مشهد خودمون چند تا آدم گرسنه هستند و چیزی ندارن واسه افطار بخورن؟
چجوری با خیال راحت نشستید با دهن روزه نهار کوفت میکنید؟
اگه یه کمی از غذاتون رو بدید به یه آدم نیازمند چی از شما کم میشه؟
یه کمی حس نوع دوستی داشته باشید.
آخه خانوم جان مگه ما نون نیازمند های شما رو خوردیم که حالا از نون خودمون بهشون بدیم؟
اصلا مگه ما حق خودمون رو تونستیم تمام و کمال بگیریم که حالا بریم به بقیه کمک کنیم؟
چرا نمیری این حرفا رو به اونایی بزنی که در و دیوار خونشون رو طلا گرفتن و صبح تا شب مشغول عیاشین؟
تازه مثلا فکر میکنی با کمک کردن ما چند نفر چه تغییری تو زندگی این نیازمندای شما رخ میده؟
اگه همه مثل شما فکر کنن هیچ تغییری رخ نمیده ولی اگه هر کس وظیفه ی خودش رو انجام بده خیلی تغییر ها میتونه به وجود بیاد. ذره ذره جمع میشه تا دریا میشه.
اولا این ذره ذره های شما ممکنه دریا بشه اما یه جا دیگه دریا میشه نه تو جیب فقیرا ... خیلی که خوب بشه فقط رودخونه ش از تو جیب فقیرا رد میشه.
دوما اصلا نیازی نیست همه مثل شما فکر کنن و به دیگران کمک کنن! .. کافیه همه مثل ما چند نفر فکر کنن و حق کسی رو نخورن تا اصلا نیازمندی وجود نداشته باشه! .. گر چه .. اینجوری شما ها حتما از عذاب وجدان میترکیدید!! چون کسی نبود که کمکش کنید تا گناهاتون شسته بشه!!

اینجا پر از طرح اطعام فقرا و مظلومین و بی سرپرست ها و همه ی بد بخت های دنیا شده.
هر کی یه کاسه گرفته دستش و به نیابت از اونایی که بهشون میگن نیازمند گدایی میکنه.
ببین این نیازمند ها کارشون به کجا کشیده که حتی گدایی هم نمیتونن بکنن و بقیه دارن براشون این کار رو انجام میدن.
تازه جالب اینجاست که گدا های با شخصیت به جای این که مثل گدا های بی شخصیت کنار خیابون سرشون رو پایین بگیرن و از کارشون خجالت بکشن (البته اول هاش) با افتخار و خیلی با افتخار تر این کار رو انجام میدن و حتی من خودم تو نگاه چند تاشون یک حالت روحانی هم - مبنی بر این که فکر میکنند آدم های خیلی خوبی هستند - دیدم. ... واقعا اگر این کار این قدر خوشحالشون میکنه چرا همیشه از این کارا نمیکنن؟ تازه میتونن یه درصدی هم به عنوان حق الزحمه گدایی برای خودشون بر دارن.

من از اینا متنفرم.
کافیه شما هم چند لحظه خودتون رو بگذارید جای اونهایی که حقشون (تاکید: حقشون) گرفته شده تا از این ها متنفر باشید و هیچ وقت از پول دادن به گدا لذت نبرید و احساس خوبی نداشته باشید.

ترجیع بند: این ذره ذره ها ممکنه دریا بشه اما یه جای دیگه دریا میشه

مشکل از جای دیگه س .. اگه واقعا دوست دارید به مظلوم ها کمک کنید باید ظالم رو از بین ببرید.
ما که زورمون به اونها نمیرسه .. تازه این یک بحث ریشه ای و دراز مدته و جای خودش رو داره .. حالا چه اشکالی داره که در کنار اون بعضی وقت ها یه کمکی هم به یه نفر بکنیم و خوشحالش کنیم؟
ظالم ها باید از شما به خاطر کمک هایی که به قربانی هاشون میکنین خیلی ممنون باشن! .. کارشون رو راحت میکنید.

ترجیع بند: این ذره ذره ها ممکنه دریا بشه اما یه جای دیگه دریا میشه

بندباز
 
۱۳۸٥/٧/۱٦

 

شما که با نفرت های ما آشنا نیستید ما را تبرئه کنید

 

* تو این دانشگاه داره یه اتفاقایی میافته! ... اوضا هیچ خوب نیست .. باید زود تر فرار کرد.

* عباس .. مبارک باشه .. دیگه بزرگ شدی

*  تغییر نام وبلاگ! ... <- از اسم قبلی بدم اومد.

بندباز
 
۱۳۸٥/٦/۱٤

بی تزوير زندگی کن

علیرضا چند ماه بیش یه کتاب خوب بهم کادو داد.       زندگی بدون تزویر
حرف کلی این کتاب این بود که بی تزویر زندگی کن! و این به نظر من خیلی مهمه.
البته خیلی هم سخته اما نویسنده ی کتاب راه هایی رو معرفی کرده که این کار رو آسون تر کنه.
در واقع مهم ترین سختیش در تشخیص تزویر از غیر تزویره.
مثلا اگر من توی گروه کوهنوردی فلان دانشگاه مطابق میلم رفتار کنم یا حتی بر خلاف میلم رفتار نکنم ممکنه باعث بشم که چند سال بعد که برادرم وارد دانشگاه میشه دیگه گروهی وجود نداشته باشه و امکاناتی هم نتونه از دانشگاه بگیره.
یا مثلا اگر تو محل کارم برای رییسم چاپلوسی نکنم تشویقی و اضافه حقوق نمیگیرم و با حقوق کم من هم زندگی کردن سخته. حالا چاپلوسی کردن تزویره یا زرنگی؟
احتمالا اگر از بی پولی رنج ببرم یا اگر عاشق پول باشم کلی دلیل و منطق می تراشم تا به خودم ثابت کنم که این تزویر نیست بلکه یک کار عاقلاته ست. یا شاید به خودم بگم که مجبورم!! و بدون تزویر نمی شه زندگی کرد. .. حالت بد ترش اینه که فکر کنم همه همین کار رو میکنن و من هم مثل بقیه هستم.
به هر حال مهم ترین راهی که نویسنده ی کتاب برای شناختن تزویر نشون میده مستقل بودنه.
یعنی پیشنهاد میکنه که وابستگیتون رو به سیستم های قدرت مند و بیمار کم کنید و مستقل شوید.  اتفاقا بیشترین هزینه ای که باید برای بی تزویر زندگی کردن بپردازید هم مربوط به همین جاست. مثلا اگر من بخوام وابستگیم رو به گروه کوهنوردی دانشگاه کم کنم مجبورم خیلی از لوازم کوهنوردی رو خودم بخرم یا حتی ممکنه نتونم کوهی برم که نیاز به مجوز داره.

همیشه اولین کاری که سیستم های قدرت مند برای حفظ قدرتشون انجام میدن اینه که آدم ها رو به خودشون وابسته می کنن (مثل آقای شوکت!). مثلا مهندس مهاجرپور (سرپرست گروه کوهنوردی دانشگاه فردوسی) دوست نداره که بچه ها برای خودشون لوازم کوهنوردی بخرن و از دانشگاه مستقل بشن چون این موضوع قدرتش رو به خطر میندازه.
وقتی آدم ها به سیستم وابسته شدن به راحتی میشه ازشون سوء استفاده کرد. مثلا اگر مجری برنامه تلوزیونی در جهت حفظ منافع حکومت حرف نزنه حقوقش قطع میشه.
روش دوم قانونه! وقتی سیستم نتونه به اندازه ی کافی آدم ها رو به خودش وابسته کنه یک سری قانون تعیین میکنه. و جالب اینجاست که حکومت ها و بیشتر از اونها سیستم های مذهبی از هزار ها سال پیش تو ذهن ما حک کردن که قانون قانونه و نمیشه خلافش عمل کرد!
تازه برای اون تعداد انگشت شماری هم که فکر میکنن خلاف قانون هم میشه عمل کرد یک ضمانت اجرایی (یا همون زور) وجود داره.

این یک خلاصه ی خیلی خلاصه بود. .. اگر وقت دارید کتاب رو بخونید.

حالا یک پرسش ۴ گزینه ای:
کوه رفتن با کدامیک از افراد زیر خطر ناک تر است؟
۱.  نمیتونه تحمل کنه که ۲ نفر که هم دیگه رو دوست دارن دست روی شونه ی هم بگذارن یا کنار هم بخوابن. (این چیزیه که من بهش میگم جریان محبت) و وقتی میبینه که بین بچه ها محبت جریان داره عصبانی میشه و فکر منحل کردن گروه به ذهنش میرسه.

۲.  به وضوح شیفته ی برنامه های کوهنوردی اسم و رسم دار ه تا حدی که صعود قله علم کوه از مسیر گرده آلمان ها (که تازه اون قدر ها هم کار خاصی نیست) براش مهم تر از شاد بودن و خوشحال بودن یا حتی آزاد بودن هم نورد هاشه. (چه بسا مهم تر از سالم موندن هم نورد هاش)

۳.  پسر ها رو موجوداتی میدونه که دنبال یک فرصت مناسب میگردن تا بهش تجاوز کنن. و جالب اینجاست که جرات نداره به کسی که فکر می کنه مزاحمش شده بگه که مزاحمم شدی و به جاش میره پیش دوست پسرش گریه میکنه.

۴. به راحتی دختر هایی که دنبال جایی میگردن که بتونن پسری رو که دوست دارن ببوسن رو با فاحشه ها یکی میکنه و میگه جای اونا توی گروه نیست.

 

جواب بدینا !!

* مهیار عزیز .. در مورد بحث سرپرستی منتظرم اول مرتضی توی وبلاگ انجمن کوه دانشگاه فردوسی نقدش رو بر مقاله ی قانون و کوه شماره آخر مجله کوه بنویسه بعد در موردش صحبت کنیم.

بندباز
 
۱۳۸٥/٥/٢۳

پارسال .. همين موقع ها !

یادش به خیر . . .

ميگن داره از گروه استفاده ی ابزاری می شه !!
ميگن بعضی ها فقط ميان کوه چون تو کوه محدوديت های شهر و خونه و دانشکده رو ندارن!
ميگن جو گروه داره خراب می شه!!
ميگن ديگه هر کسی رو نبايد ببريم.
خيلی چيز ها ميگن.
هميشه کسايی که دوست دارن رييس باشن خيلی چيزا ميگن.
با قيافه ی حق به جانب يه عالمه دليل ميارن که حرف های ابلهانه ی خودشون رو اثبات کنند ... يه عالمه دليل ميارن که چيز های بی اهميتی رو با اهميت و چيز های با اهميتی رو بی اهميت نشون بدن.
کسايی که دوست دارن رييس باشن همه چيز ميگن.
و هيچ چيز نميشنوند.
اون ها همه ی ايراد های همه و همه ی خوبی های خودشون رو می بينن .. حتی ايراد های خودشون رو هم خوبی می بينن!! .. ولی هيچ وقت نمی تونن خوبی های بقيه و ايراد های خودشون رو ببينن!!
چون اونها کسانی هستند که فقط دوست دارن رييس باشن.
اونها کسانی هستند که فکر ميکنند خيلی کوهنورد هستند .. فکر می کنند خيلی آدم های مهمی هستند و بقيه به اونها نياز دارند .
اونها فکر می کنند که تو زندگی شون اهداف مهمی دارن.
ولی هيچ وقت نمی دونن که چه اهدافی دارن !!
توی کوه هر کار بکنی ميگن : ((مگه کوه جای اين کار هاست؟؟؟))
ولی هيچ وقت نمی دونن که کوه جای چه کاريه !!
اونها چيزی از عشق نمی دونن.
اونها هيچ وقت بزرگ نمی شوند.
الان دارم با هما در مورد بزرگ شدن چت می کنم. ... هما به اين نتيجه رسيده که : ((تو اين سر در گمی که نمی دونی جای هر چی کجاست بزرگ می شی يا ديوونه؟)) .. منم می گم : ((شايدم هر دو تاش))
بزرگ شدن هم مثل عشق بايد پر از تناقض باشه.
بايد پر از شک باشه .. نبايد بدونی چی درسته و چی غلط.
ولی اونهايی که دوست دارن رييس باشن فکر می کنن که می دونن چی درسته و چی غلط !!
 

* خوشحالم که جمهوری اسلامی يه سری محدوديت احمقانه برای ما ايجاد کرده !!! ... چون حداقل به بهانه ی فرار از اين محدوديت ها هم که شده پای يه عده به کوه باز می شه.

* مجبور شدم زير يه جمله ی توهين آميز امضا کنم (توهين آميز برای امضا کننده) ... اميد وارم با رفتارم اين کار اشتباهم رو جبران کرده باشم!

-> اگرم اون موقع جبران نکرده بودم تا الآن دیگه قطعا جبران کردم :)

نه گاو نرت باز می شناسد نه انجيربن نه اسبان نه مورچگان خانه ات

نه کودک بازت می شناسد نه شب

چرا که برای ابد مرده ای

نه صلب سنگ بازت می شناسد

نه اطلس سياهی که در آن تجزيه می شوی

حتی خاطره خاموش تو نيز ديگر بازت نمی شناسد

چرا که برای ابد مرده ای

پاييز خواهد آمد با ليسک ها

با خوشه های ابر و قله های در همش

اما هيچ کس را سر آن نخواهد بود که در چشمان تو بنگرد

چرا که برای ابد مرده ای

چرا که تو مرده ای برای ابد

همچون تمامی مردگان زمين

همچون همه آن مردگان که فراموش می شوند

زير پشته ای از آتش زنه های خاموش

هيچ کس بازت نمی شناسد

.

.

.

 

بندباز
 
۱۳۸٥/٥/۳

بر فراز دره ی عميق

اکنون اینجا ایستاده ام و به درخت پیر می اندیشم.
همان درخت پیری که بر لبه ی پرتگاه روییده و تنه اش را به طرف دره خم کرده.
همان که زمستان ها کاملا یخ می زند و بی آن که به بهار امید وار باشد زندگی می کند.
باد سالهاست که درخت پیر را به درون دره دعوت می کند و نگاه درخت هنوز به ریشه هایش است.
این چیزیست که هر روز صبح از پنجره می بینم.  درخت در قسمت پایین و راست و خورشید هم در قسمت چپ کم کم از پشت کوه های آن طرف دره بالا می آید. قسمت پایین با سرسبزی کوه ها و سخره ها پر شده و بالا هم آبی آسمان.   بعضی روز ها ابر هایی هم تند یا آرام کادر را از درخت تا خورشید می پیمایند.
دنبال کردن حرکت ابر ها باعث می شود چشم به نور خورشید عادت کند و قسمت های دیگر تابلو دیده نشوند. و باید کمی صبر کنید تا دوباره درخت را ببینید.
اولین بار حدود ۴ سال پیش بود که بعد از این تاریک و روشن شدن صحنه کمی فرق کرده بود.   پسرکی با گیسوان بلند بر لبه ی پرتگاه ایستاده بود. درست در سمت چپ درخت. او را پسرک بند باز می نامم چون هر روز به طرزی ماهرانه ساعت ها بدون هیچ لغزشی بر لبه ی پرتگاه راه می رفت. سپس در کنار درخت می ایستاد و نگاهش را به پایین - به درون دره ی عمیق - می دوخت.
۴ سال برای شناختن یک تابلوی جدید کافیست! .. حتی برای عادت کردن به آن.
امروز صبح اثری از پسرک بند باز نبود.   احساس بدی داشتم.  شاید اگر ابر ها به جای آن که مثل همیشه از راست به چپ حرکت کنند از چپ به راست می رفتند یا اگر درخت کمی صاف تر می بود چنین احساسی در من شکل نمی گرفت. اما نه ... همه چیز مثل قبل بود و فقط پسرک نبود.
احساس بدی داشتم. مثل وقتی که آدم حوصله ی هیچ کاری را ندارد.
از اتاقم بیرون زدم و سعی کردم کمی بر لبه ی پرتگاه راه بروم.
سپس در کنار درخت ایستادم و نگاهم را به پایین - به درون دره - دوختم.
فریاد زدم. و تازه این موقع بود که فهمیدم قادر نیستم نگاهم را از دره ی عمیق بردارم.
فریاد زدم .. و باز هم فریاد زدم.

       فریاد می کشم
             بر فراز دره ای عمیق
                                                        در انتظار پژواک

باد درخت پیر را به درون دره دعوت می کند.
خود را به درون دره می اندازم و همچنان فریاد می کشم.   در انتظار پژواک.   یا در انتظار پاسخی از پسرک بند باز.
اکنون در درون دره ی عمیق ایستاده ام و به درخت پیر می اندیشم. همان درخت پیر که بر لبه ی پرتگاه روییده و تنه اش را به طرف دره خم کرده و به ریشه هایش می نگرد.

بندباز
 
۱۳۸٥/۳/۱۸

 

هنوز جا برای شکستن هست
برای دوست داشتن
برای سوختن
هنوز شاخه هايی هست برای طوفان
که بر زمين زند
تا شب چوپانکی را روز کند
غذای دخترکی را گرم

بندباز
 
۱۳۸٥/۳/۱٧

 

*رفتيم آزاد کوه.

*آدم نبايد به خودش اجازه بده که به راحتی هر کسی رو دوست داشته باشه و به خاطرش پاشه بره يه برنامه ی ۴ روزه که از اول ميدونه بهش خوش نميگذره .. مگه نه؟

* فال:
در نظر بازی ما بی خبران حيرانند
من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی
عشق داند که در اين دايره سرگردانند
مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم
آه اگر خرقه ی پشمين به گرو نستانند

بندباز
 
۱۳۸٥/۳/٩

 

: زيبا .. به خاطر ديروز ببخشيد ... من نبايد باهات اينجوری رفتار می کردم.
- بی خيال .. مهم نيست.
: راستش رو بخوای از حرفت ناراحت شدم. .. ولی بازم نبايد اين کار رو می کردم.
- فهميدم که ناراحت شدی .. ولی تقصير خودته ديگه .. تو هنوز منو نشناختی؟
: من چرا .. تو منو نشناختی.
* شما دارين راجع به چی حرف می زنين؟
- خوب تو که می دونی من چه جوريم .. پس چرا يه کاری می کنی که بهت پرت و پلا بگم؟
: ولش کن .. تو نميتونی من رو درک کنی .. به هرحال ببخشيد.
* چی شده ؟؟؟
: هيچی.
- هيچی .. آقا بهشون بر خورده که گفتم بی جنبه. .. خوب بعضی وقتا يه جواد بازيايی در مياره که من خوشم نمياد.
: نه .. اين مهم نيست .. مهم اينه که تو در مورد من چه جوری فکر می کنی؟ .. چی فکر می کنی؟
- حالا الآن که خسته م .. بعدا در موردت فکر می کنم
:   . . .
- بی خيال ديگه . . .
* زيبا .. اين که داره گريه ش می گيره ! ... يکی به منم بگه چی شده.
- محمد .. ميری چايی بريزی؟
*باشه .. الآن ميام.

.   .   .   .   .   .   .
فعلا زياد جای نگرانی نيست .. زيبا خوب می دونه بايد چی کار کنه ... يعنی با همه ی خنگيش فهميده که چی کار کرده و بايد چی کار کنه. .. فرهاد هم مهربون تر و اميد وار تر از اونه که ناراحت بمونه! ... به هر حال من فکر می کنم که وقتی محمد برگرده می بينه که همه چيز تموم شده و فرهاد و زيبا دارن راجع به سفر آخر هفته صحبت ميکنن و می خندن .. در واقع محمد با فضای شيرين و سبک بعد از سوء تفاهم روبرو می شه. .. و اون هم با هوش تر از اونه که بپرسه 'چی شده؟' و اين فضا رو به هم بزنه.
اما اين بار هم طبق معمول اتفاقات بد وقت شناس تر از اين ۴ نفر هستند و به سودابه اجازه نمی دن که از اين فضای کم ياب استفاده کنه.
در بد ترين زمان ممکن (اين به خاطر وقت شناسی اتفاقات بده) سودابه از در وارد می شه و کيفش رو می ندازه رو ميز و می ره تو اتاق.
.   .   .   .   .   .   .

-> اين داستان دوست داره ادامه داشته باشه .. اما ادامه ش دست من نيست!! .. ادامه ی داستان بستگی به نظر دانشگاه سودابه در مورد انتقاليش داره.

بندباز
 
۱۳۸٥/۳/٤

 

* اپرای عروسکی رستم و سهراب خيلی خوب بود. (البته من از فردوسی و داستان هاش اصلا خوشم نمياد و داستان رستم و سهراب هم به نظرم زياد اسطوره ی جالبی نيست اما موسيقی چکناواريان و طراحی و کارگردانی غريب پور واقعا عالی شده بود)

* دوباره برنامه ی ۳-۴ روزه و بحث مضخرف (!) انتخاب و قانون و رييس بازی و خبر چينی و ...

* امتحان .. امتحان .. امتحان ..

* شعار ملی : خونی که در رگ ماست حق مسلم ماست !

بندباز
 
۱۳۸٥/٢/۱٢

Hosolomsororotomchokorkonom

* ديگه نوشتنم نمياد.

* رابطه ی ۲ تا از دوستام به خاطر (درسته؟) يه سوءتفاهم داره خراب ميشه. و فقط من ميدونم که قضيه سوءتفاهمه. حق دارم دخالت (درسته؟) کنم؟ البته منشا اصلی اين سوءتفاهم يک اختلاف بنيادی بين اون ۲ تا آدمه که بالاخره يه روزی منجر به خراب شدن رابطه شون ميشه. حالا حق دارم دخالت کنم يا نه؟ ... ولش کن .. زياد هم مهم نيست.

* وبلاگ انجمن کوهنوردی دانشگاه رو راه انداختيم. اميد وارم توش چيزی نوشته بشه!!

* کتاب گاسيوروويچ تو قسمت حل معادله شرودينگر شعاعی برای اتم هيدروژن سر ما کلاه گذاشته!! .. تازه نمودار هاش رو هم برعکس کشيده. .. و اين موضوع باعث شد من اين هفته ويلن سل تمرين نکنم.

* تصور لب های غنچه شده جالبه!! .. لبتون غنچه شد؟؟

بندباز
 
۱۳۸٥/۱/٢۳

هی [...] چکار مکنی ؟

-         آقا .. داری چیکار میکنی؟

:         همون کاری که تو میخوای بکنی.

-         بچه .. چیکار میخوای بکنی؟

:         همون کاری که تو یواشکی داری میکنی.

-         تو چی؟ تو داری چیکار میکنی؟

:         کی؟ من؟ .. به تو چه؟

-         خوب حالا بگو دیگه . .

:         نمیگم.

-         اذیت نکن دیگه ... بگو . .

:         چی بگم؟

-         بگو که داری چیکار میکنی؟

:         دارم با یه آدم احمق حرف میزنم.

-         بهش چی میگی؟

:         چی بگم؟

-         بگو که داری چیکار میکنی . .

:         داری چیکار میکنی؟

-         نه! .. ازش نپرس .. منظورم اینه که خودتو بگو که داری چیکار میکنی.

:         آخه کار خاصی نمیکنم.

-         خوب دوست داری چیکار کنی؟

:         تو دوست داری چیکار کنم؟

-         اون یه بحث دیگه س .. من میگم تو دوست داری چیکار کنی؟

:         هر کار که تو دوست داری بکنی.

-         حالمو به هم میزنی.

:         اوغ

-         چی شد؟

:         بالا آوردم.

-         چرا؟

:         مگه نگفتی حالتو به هم میزنم؟

-         خوب تو حال منو به هم میزنی .. من باید بالا میاوردم نه تو!

:         یعنی تو دوست داشتی بالا بیاری دیگه ؟

-         آره.

:         هنوز هم دوست داری بالا بیاری؟

-         آره.

:         اوغ

-         واقعا حالمو به هم میزنی.

:         اوغ

-         اوغ

:         اوغ

-         اوغ

    .

    .

    . 

بندباز
 
۱۳۸٥/۱/٩

کوهنوردی که هرگز به تنهايی کوه نرفت!

بعد از پنجاه و چند سال فکر کردن و تجربه اندوختن و کمک کردن حالا تنهايی نشسته تو اطاقش و گريه ميکنه .. فکر ميکنه که ديگه نميتونه تحمل کنه .. فکر ميکنه که خيلی تنهاس .. راس ميگه .. خيلی تنهاس .. حتی به تنهايی عادت کرده .. خوب خودش اينجوری خواسته بود .. هميشه دوست داشت تنهايی يه جا بشينه و کتاب بخونه .. يا فکر کنه و سيگار بکشه .. دوست داشت يه عابر ناشناس باشه که کمک ميکنه و رد ميشه .. تنهايی کار ميکرد .. اون يه هنرمند واقعی بود .. با هنرش خودش رو تو تمام شهر وحتی خيلی جاهای دور پخش کرده بود اما هيچ وقت دوست نداشت معروف بشه. .. هميشه فکر ميکرد اگه مث ونگوگ و پيکاسو معروف بشه تو موزه ها زندانيش ميکنن و فقط کپی های احمقانه ش تو خونه ها حضور پيدا ميکنن. .. يا ميترسيد که نکنه فقط تو خونه ی پولدارهای عوضی حبسش کنن .. اما دوست داشت معمار بزرگی باشه! چون معمار ها حتی معروف ترين هاشون سال های سال بين مردم می مونن و به يه عالمه آدم کمک ميکنن. .. خلاصه تنهايی اما با جون و دل کار ميکرد .. يادم نيست يه هويی چه اتفاقی افتاد .. فکر کنم يه زلزله بود؟ يا يه همچين چيزی .. البته حضورش هنوز سالم مونده .. هنوز هر جای شهر رو که نگاه کنی يه تيکه از اونو ميبينی .. فکر کنم همين حالش رو بد ميکرد! .. از اون اتفاق به بعد حضورش حالش رو به هم ميزد .. نميدونم واقعا تقصير اون اتفاق بود که اينجوری شد يا نه!؟ .. شايدم فقط نزديک شدن مرگ اين کارو باهاش کرد .. شروع کرد به خراب کردن خودش .. اما کم کم بی تفاوت شد .. الآن چند ساله که نه چيزی ميسازه نه چيزی رو خراب ميکنه. .. مث اون اولا تنهايی ميشينه يه جا و فکر ميکنه .. اما به جای اين که از تنهايياش مغرور بشه توالت فرنگی رو بغل ميکنه و تا صبح بالا مياره. .. يه بار صبح زود که داشتيم ميرفتيم کوه ازم پرسيد آدم تنها چه دليلی واسه زندگی کردن ميتونه داشته باشه؟ .. با خودم فکر کردم کوهنورد تنها چه دليلی واسه بالا رفتن ميتونه داشته باشه؟ .. رو قله که رسيديم يه نگاهی به من کرد و دو تايی بالا آورديم. .. از اون روز به بعد من رو همه ی قله ها بالا آوردم و اون هم فقط نشسته تو اطاقش و گريه ميکنه .. فکر کنم منتظر باشه اما هنوز نفهميدم يه آدم تنها منتظر چی ميتونه باشه؟

 

* پست جديد دلتنگستان رو بخونيد.

* فنگ شويی ; روش جديد مامان ها برای اين که بچه ها اتاقشون رو مرتب کنن !!

بندباز
 
۱۳۸٥/۱/٦

سال نو مبارک !

سلام

اول يه چيز خنده دار برای شروع سال جديد : http://herlandmag.com/issue2/06,03,22,07,49,26/

-> در سال جديد جنبش فمينيسم واقعا ميتونه سرگرمی خوبی برای من باشه (حداقل شاد بودنم رو تضمين ميکنه) ... در ضمن امسال رو برای خودم سال مبارزه با فمينيسم اعلام ميکنم. !!

* دليل اين که چند وقته ننوشتم اينه که يه عالمه فکر و نظر جديد دارم و هيچ کدومشون اون قدر پخته نشدن که قابل نوشتن باشه .. شايدم هيچ وقت پخته نشن !!؟

* اين چند روز به مرگ زياد فکر کردم ... تنهايی جالبی توشه!

* آهنگ اينجا مدتيست که بايد عوض بشه اما احتمالا تا وقتی که برگردم مشهد عوض نميشه.

* نوروز خوبه .. چون در حال تغييره ... در آستانه تعلق!

بندباز
 
۱۳۸٤/۱٢/۱٥

زندگی ترموديناميکی

از اصل آنتروپی متنفرم

گول ظاهر قشنگش رو نخوريد

اين اصل ميتونه زندگيتون رو به گند بکشه!!

طبق اين اصل هر لحظه يه فاجعه محسوب ميشه.

اينا معمولا حرف های يه آدم عاشق جاودانگی يه ... معمولا ! ... اما مواقعی پيش مياد که فاجعه حتی برای آدم عاشق آزادی هم فاجعه س.

اصل آنتروپی نه به جاودانگی اهميت ميده نه به آزادی.

هيچی براش مهم نيست.

بندباز
 
۱۳۸٤/۱٢/٦

 

خوب . . . تو اين ۲ هفته يه سر و سامونی به خونه هام دادم. (خونه ها يعنی همين جا و خونه ی واقعی !!) . . . تو اون ۲ هفته هم بايد يه سر و سامونی به درسام بدم.

اين ترم نسبت به ترم پيش خيلی خوبه!! .. ترم پيش هم درس هام جالب نبودن هم از استاد هام بدم ميومد ولی اين ترم هم ۲ تا درس خيلی خوب دارم (نظريه گروه و کاربرد کامپيوتر در فيزيک) هم ۲ تا استاد خوب (دکتر مختاری و دکتر جاويدان) . . . با اين که ۱۹ واحد دارم ولی داره خوش ميگذره !

دوباره کوه خونم اومده پايين ... دوست داشتم با بچه ها برم الوند ولی نشد. چون هيچ جوری (به جز يه جور پر خرج) نميشه صبح از مشهد حرکت کرد و شب رسيد تهران! فقط ميشه شب حرکت کرد و صبح رسيد.

بچه ها دوباره واحد فرهنگی دانشکده رو گرفتن. .. اين احتمالا اتفاق مهميه ولی فعلا حرفی در موردش ندارم تا ببينيم چی پيش مياد.

در مورد يه چيز ديگه هم چون ميگن بايد نظر داد نظر ميدم :  برای من نه بمب اتمی داشتن کشورم مهمه نه انرژی صلح آميز هسته ای داشتنش , نه تحريم اقتصادی شدن نه حمله ی آمريکا نه بمب باران شدن نه هر چرت و پرت ديگه ای!! فوقش اينه که چند ماه ميريم کوه تا آبا از آسياب بيافته !؟

بندباز
 
۱۳۸٤/۱۱/٢٤

ادامه ی گزارش برنامه

. . . اين دره يک دره ی انحرافی بود و پاکوب خاصی نداشت و پر از سنگ های کوچيک و بزرگ هم بود که با برف کاملا پوشونده شده بودن .. برای همين راه رفتن و حمل برانکارد خيلی سخت و خسته کننده شده بود .. گتر های من تو کوله م جا مونده بود (کوله ها رو برامون با تله کابين فرستاده بودن پايين) و بچه های امداد هم اصلا گتر نداشتن در نتيجه پا هامون خيس خيس شده بود. .. آفتاب داشت ميرفت پشت کوه و هوا هم داشت سرد ميشد .. بچه های امداد که قبلا زياد کوهنوردی نکرده بودن قرقراشون شروع شده بود .. حق هم داشتن چون حمل برانکارد واقعا انرژی ميگيره. .. داوود مدتی بود که سعی میکرد طرف اونور بيسيم رو قانع کنه که برامون هليکوپتر بفرستن. اما جواب قطعی نميگرفت چون هوا خراب بود و اين جور چيزا .. تيم خودمون به سرپرستی پويا برنامه ی خونه برفی رو کنسل کردن و از ايستگاه ۵ برگشتن پايين. .. من تو اين فکر بودم که اگه هليکوپتر نياد حدودا (خوشبينانه) ۳ ساعت تا پايين راه داريم و با توجه به غروب آفتاب و وضع امداد گرامون ۳ ساعت جالبی نخواهد بود. تو همين فکر ها بودم که صدای هليکوپتر رو شنيدم. ... بامزه ترين قسمت داستان همين جا بود! .. يه نفر به طرز کوماندو وار (!) از هليکوپتر پريد پايين و کمک کرد مصدوم رو بفرستن تو هليکوپتر (البته اين کار هم خودش داستانی بود چون هليکوپتر بايد نزديک سطح زمين ثابت ميموند و . . . ) .. خلاصه به هزار زور و زحمت مصدوم به هليکوپتر منتقل شد و هليکوپتر رفت! .. يه دفعه اونی که از هليکوپتر پريده بود پايين گفت "اه .. بازم منو جا گذاشتن!" .. ظاهرا هر دفعه طرف رو جا ميذاشتن تا پياده برگرده ... ديگه تموم شد .. رفتيم پايين .. اين بار همه چيز به خير و خوشی گذشت .. اما اگر هوا خراب تر بود؟ .. اگر هليکوپتر نميومد؟ .. ؟

قسمت غم انگيز داستان هم اين بود که وقتی رسيديم سربند و اومديم يه نفس راحت بکشيم از بيسيم اعلام شد که نزديک پناهگاه شيرپلا بهمن اومده و ۵ نفر گرفتار شدن.

بندباز
 
۱۳۸٤/۱۱/٢۳

خانه ی برفی !

گزارش برنامه:

برنامه ی آموزشی "خونه برفی" .. حرکت ۷:۳۰ صبح جمعه از ايستگاه ۱ تله کابين توچال (البته حرکت با تله کابين)

قرار بود تا ايستگاه ۵ رو با تله کابيت بريم و بعد ار صبحانه و اين جور چيزا با نيم ساعت تا ۴۵ دقيقه پياده روی برسيم به محل در نظر گرفته شده برای خونه برفی ها. اما به دليل باد شديد تله کابين ما رو فقط تا ايستگاه ۲ برد. در نتيجه پياده به سمت ايستگاه ۵ راه افتاديم. ... زمين به شدت يخ زده بود .. چند نفر از بچه ها که انتظار پياده روی نداشتن خسته شده بودن و به همراه امين و عليرضا (سرپرست) و من عقب تر از گروه حرکت ميکردن. .. چند نفر از بچه های جديد هم که حوصله ی يواش راه رفتن نداشتن از فرزانه (جلو دار) جلو زده بودن و تند تند راه ميرفتن. .. عليرضا من رو فرستاد جلو که گروه رو جمع و جور کنم. .. من مشغول توجيه کردن جديد ها در مورد جلو نزدن از جلو دار بودم که شنيدم يک نفر (نه از بچه های ما) سر خورده پايين. .. قضيه جدی بود .. يک نفر سر خورده بود پايين و با توجه به سختی يخ و شيب زياد دره و صخره ها . . .     ايمان يکی از کلنگ ها رو برداشته بود و رفته بود پايين دنبال کسی که افتاده بود. رفتم يه جای مناسب که بتونم ايمان رو ببينم .. هنوز زياد پايين نرفته بود (تا کف دره حدودا ۷۰۰ - ۸۰۰ متر راه بود با يخ بد) اما مصدوم رو ديده بود و باهاش حرف زده بود (مصدوم ايستاده بود !!! اما به ايمان گفته بود که حالش بده .. ايمان هم گفته بود بشين تا بيام) .. ايمان من رو صدا کرد من هم با اون يکی کلنگ رفتم دنبال ايمان و قرار شد هر وقت گفتم عليرضا کيسه خواب بندازه پايين. (از اينجا گروه به سرپرستی پويا به راهش ادامه داد اما امين و عليرضا موندن) .. از مسير يخ زده و پر شيب وحشتناک و زخمی شدن دست ايمان بگذريم. بعد از حدود يک و نيم ساعت رسيدم به مصدوم (آقا کيوان) .. صورتش و دست هاش به شدت زخمی بودن ميگفت دست راستش شکسته و داره يخ ميزنه .. دستکش دستش کردم و زیپ کاپشنش رو بستم .. ايمان هم رسيد .. آسيب ديدگی های کيوان رو چک کرديم (خوب نفس نميکشيد و احتمال شکستگی دنده هم ميداد اما خوشبختانه سرش سالم بود) بعد هم يه کمی دو تايی سر به سرش گذاشتيم و سعی کرديم بخندونيمش (البته روحيه ش با توجه به مسيری که سر خورده بود خيلی خوب بود و من خيلی باهاش حال کردم) اول گفت ميتونم راه برم و کمکش کرديم تا بريم طرف هتل اوسون اما وقتی فهميديم کمرش هم درد ميکنه قرار شد من و کيوان همون جا بمونيم تا ايمان از هتل برانکارد و کمک بياره بعد از رفتن ايمان عليرضا و امين با کيسه خواب رسيدن بعد هم يه تيم امداد (امداد تله کابين) بدون کلنگ و اين جور چيزا از جا پا های ما (تو همون مسير وحشتناک) اومدن پايين و کيوان رو بستن به برانکارد. ... در مورد اين تيم امداد که مال آتشنشانی بود و ظاهرا قراره کار امداد کوهستان هم انجام بدن چند نکته وجود داشت .. به جز سرپرستشون (داوود) که مال تله کابين بود بقيه شون (که البته آتشنشان های فدا کاری بودن) تجربه ی کوهنودری نداشتن و اين برنامه هم اولين برنامه ی امدادشون توی کوه بود .. جعبه ی کمک های اوليه نداشتن!! .. آب و مواد قندی هم نداشتن !! .. در هر صورت راه افتاديم به سمت پايين دره.

ادامه دارد . . . 

بندباز
 
۱۳۸٤/۱۱/۱٢

 

* من هنوز هستم !!

* کشف جديد : چيزی که همش در حال تموم شدنه من نيستم بلکه حس لجبازی منه! ... اگه کسی ۳ سال پيش منو يادش باشه به وضوح ميبينه که تو اين مدت سياوش لجباز تموم شده. ... که اينم اصلا خوب نيست. چون ديگه برای موفق شدن تو هيچ کاری اصرار ندارم! حتی وقتی کوه ميرم هم معمولا دوست ندارم برم قله.

* تفاوت های فيزيک و هنر ! : من بعد از ۲ سال و خورده ای جواب سوالی که دکتر رحيمی ازم پرسيده بود (و با عليرضا هم در موردش حرف زديم) رو پيدا کردم. .. اين که چرا فيزيک رو دوست دارم؟ ... فيزيک ۲ تا از توانايی های آدم ها رو به کار ميگيره. خلاقيت و قدرت تحليل. و هر آدمی ممکنه از به کار گرفته شدن بعضی از توانايی هاش لذت ببره. که برای من فکر کنم اولی جالب تره. (يعنی چيز هايی رو دوست دارم که نياز به خلاقيت داره) چون اگه دومی جالب تر بود بايد به علوم انسانی (مثلا جامعه شناسی) بيشتر علاقه مند ميشدم. (چون تحليل علوم انسانی خيلی خيلی پيچيده تر از فيزيکه) ... حالا سوال اينه که من چرا بين فيزيک و هنر فيزيک رو انتخاب کردم؟ هنر که از هر چيز ديگه ای بيشتر خلاقيت لازم داره. ... فيزيک و هنر با وجود تمام شباهت های عميقی که با هم دارن يه تفاوت خيلی مهم هم دارن: فيزيک آدم رو به مبارزه ميطلبه اما هنر نه! ميشه گفت فيزيک لجبازی آدم ها رو تحريک ميکنه و آدم های لجباز دوست دارن واردش بشن (اينم يه دليل ديگه برای د.رحيمی) اما هنر فقط اگر کسی خودش واردش بشه . . . ... اگه يه آدمی که داره فيزيک ميخونه (يا خونده) لجبازيش تموم بشه هنر خيلی ميتونه براش مفيد باشه. (مريم و نسا ؟) ... اگر هم لجبازيش تموم نشه (مثلا هايزنبرگ که از کوه رفتناش معلومه چقدر لجباز بوده) احتمالا خيلی ميتونه تو فيزيک موفق باشه. ... نکته ی بعدی اين که اين حريف طلبيدن فيزيک و حريف نطلبيدن هنر باعث شده که فيزيک تو ذهن مردم ارزش مند تر از هنر باشه و اين يه کمی نامرديه!! چون قدرت بسيار زياد هنر نا ديده گرفته ميشه.

يه تفاوت ديگه: اين مربوط ميشه به پستی که در مورد آدم های عاشق آزادی و عاشق جاودانگی نوشته بودم. فيزيک فيزيکدان رو به خيلی چيزا محدود ميکنه .. خيلی ساختار و چهار چوب درست ميکنه که فيزيکدان بايد تو اونا حرکت کنه اما هنر (حداقل هنر امروزی) خيلی کم اين کار رو ميکنه و هنرمند اگه از اون ساختار ها بره بيرون زياد دعواش نميکنن! (دقيقا مقايسه ای نگاه کنيد) .. پس هنر برای آدم های عاشق آزادی خيلی مفيده.

بندباز
 

[ خانه| پست الكترونيك ]

خانه
پست الكترونيك


: اینا رو می خونم

دلتنگستان
استامینوفن
دختر بودن
قصه شهر سنگستان
روزی روزگاری نسیم
در جدال با خاموشی
یادداشت های کریم
قورباغه ی دهن گشاد
قاصدک
. . . اندیشه کن
لذت دویدن
گل گشت
سکوت پر سر و صدا
تفتستان
چلچله
vivacious
کوهنوردی و زندگی
کوهنوردی دانشگاه فردوسی
داستانهای کوتاه نگار
یادداشت ها و بهانه ها
neonee
سیب
پرواز
کوچه تنهایی

: سایت های جالب

(موسیقی) Kunst Der Fuge
(عکاسی) www.foto.ir
(کوه) www.summitpost.org
هم طناب

پرشين‌بلاگ